نامه ی یازده

نگارش شده در تاريخ : چهارشنبه, خرداد ۲۲, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۹:۰۶
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 بسم الله الرّحمن الرّحیم

برادران عزیزم اعضای شورای مدیریّت! سلام علیکم.

نوشتن، کمی برایم دشوار است. لذا چند مطلبی را که تاحدودی به تفصیل احتیاج دارند، ناچارم با اجمال بنویسم:

۱ـ اگر خدای مدبّرالأمر، بخواهد: دوران زندان، پایان یابد، (وامیدوارم: برای همه، خیر، مقرّر فرماید)، از هم­اکنون لازم است: همه­مان، خود را برای رعایت ضوابطی آماده کنیم، که از سقوط ظاهری و باطنی مجدّد عموم در شرایط تلف کننده­ی عمر و غافل کننده­ی دل جلوگیری کند. مهمترین این ضوابط، عبارتند از:

الف: حذر جدّی همه از ظهورهای سیاسی و اجتماعی به­­ هرصورت، تا زمانی که بتوانیم: برای هر فرد، در حدّ تزکیه­شدگی و صلاحیّتش، برنامه و حدود «دعوت به خیر» را تعیین کنم (قبلاً به «تناسب میان این دو» اشاره­ای کرده­ام).

ب­ـ خبر دارید که تکالیفی مهمّ ـ مانند نوشتن کتاب «اخلاق دینی» بر عهده­ام است. این تکالیف، مستلزم فراغت فراوان است. لذا از عموم هم­مسیران و سایر دلسوزان مردم انتظار دارم: وقتم را برای امور شخصی (مگر در حدّ اضطرار) نگیرند؛ و مصالح جمع را بر مسائل خود ترجیح دهند. مسائل قابل سفارش یا نگارش، تنها به‌وسیله­ی کاکه سعدی باید به­ شما یا به من برسد. و برای دیدارهای لازم، به امید خدا، برنامه­ای ترتیب خواهم داد که طبق آن، عزیزان دیده و نادیده را خواهم دید.

۲ـ می­دانید که: من، مکلّف به مشاوره هستم. برای اجرای این تکلیف، در هر زمینه، هر شخصی یا اشخاصی را، که به تناسب آگاهیها و سایر صفات لازم، طرف شور بشناسم، دعوت خواهم کرد. و دعوت یا عدم دعوت کسی، نباید مایه­ی امتیازی مثبت یا منفی شناخته شود.

۳ـ هرکس که علاقه به هم­مسیری با این برادرش دارد، خود را ملزم به رعایت و قبول این مطالب می­داند.

با آرزوی رسیدن همه به رضای خالقِ خلق، برادرتان: احمد ۳۰/۴/۷۱

نامه ی ده

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۲۱, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۹:۰۲
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 سم الله الرّحمن الرّحیم

برادران عزیزم اعضای محترم شورای مدیریّت! سلام علیکم.

مدّتی است مطالبی مهّم برای نوشتن دارم و مجال نمی­یابم. به‌علاوه، می­دانید که چه اندازه از کارهای ارجاعی چند ماهه­ ی شما نیز روی دستم مانده است. چرا؟ چون فرصتهایی محدود که بیابم، به سروکار خواندن نامه­ها و ـ اگر برسم ـ نوشتن جواب آنها می­شود. آیا شما و سایر عزیزان، این را می­پسندید که: مسائل عمومی، فدای مسائل شخصی گردد؟ نامه‌هائی که در این ملاقات اخیر به دستم رسیده، چندان زیاد و پرمطلب­اند، که اگر بخواهم جواب روشن به همه بدهم، احتمالاً با این کم­فرصتی، بیش از یک سال وقتم را می­گیرد. بلی، در بین آنها نامه ­هائی هستند که مشکلات واقعاً عمده­ی اشخاص را منعکس می­کنند. امّا باقی درباره­ی دانستنیهائی هستند که می­توان جواب آنها را از کتب مختلف به­دست آورد. و اگر قرار باشد: هر کس، هر مشکل ذهنی و علمی را بپرسد و جواب بخواهد، ده­ها نفر مثل من، با فراغت روزی ۱۰ـ۱۲ ساعت کار، به چنین تکلیفی نمی‌رسند. این واقعیّات و مطالب را، با آنچه قبلاً درباره­ی «کار مورد پسند خودم» نوشته­ام، به مردم تفهیم کنید. شاید کسی که دارد درباره­ی مطلب خودش نامه­ ا ی می­نویسد، فکر می­کند: جواب دادن به تنها نامه­ی او، وقتی زیاد نمی­خواهد؛ و این حساب، غالباً درست است. امّا آن شخص باید حساب کند که: ممکن است هر ماه، صدها نفر دیگر هم باشند که عین همین حساب را بکنند. آن وقت، تکلیف من چه می­شود؟ آیا اصولاً روا است: فرصت کوتاه عمر من، تنها صرف مسائل اشخاص گردد؟ دوستان دیده و نادیده، خاطره­ی تلخ و زیانبار سرجنجالیهای غیر مهمّ (و غالباً ساختگیِ) دوران انقلاب را به یاد آورند؛ و اگر خود ندیده­اند، از باخبران بپرسند. آیا آن زمان، جائز بود: گرفته شدن تمام وقت من و همه­ی یاران با آن سر و صداهای غیرضروری مغزفرسا، که مانع رسیدن به امور عاجل و ضروریِ خود همان مردم بود؟ باید آن تجربه، به روشن شدن ذهن همه، بزرگترین کمک کند که: پرده­ای دیگر از «اتلاف وقت» را تکرار نکنند. تا امروز که وعده­ی ملاقات بعدی نزدیک شده، تنها به تعدادی از نامه­های ملاقات پیش جواب داده­ام، آن هم به وضعی که می­بینید: غالباً مجملی و یا عنوان­مانند. و بقیّه می­ماند برای بعد، اگر باز فرصت جواب به دست آید و نامه­های جدید مجال دهد. گاهی، با تمام کراهیت، فکر می­کنم: بهتر آن است که به هیچ نامه­ای جواب ندهم. زیرا به جواب مفید برای همه، که نمی­رسم؛ و مشکل است: تبعیض ـ هرچند بسیار ضروری­ها تقریباً معلوم­اندـ ؛ و معلوم است که تکلیف «إذَا حُیِّیتُم …» هم، به محال، تعلّق نمی­گیرد. انتظار از همه‌ی دوستان دارم: کاری کنند که: روی ناچاری، چنان نشود، خصوصاً با عادت دادن همه به روشی که قبلاً پیشنهاد کرده­ام.

و اینک جوابهایی بسیار مختصر به سؤالهای عمومی چند نامه:

۱ـ آن شخص محترم که به فوز شرفیابی به خدمت حضرت رسول گرامی ـ‌ص‌ـ در آن خواب بسیار مهّم و پر رمز و راز رسیده، رؤیایش را در ورقه­ای بدون عنوان مخاطبی خاصّ و بدون امضای خود نوشته که معمولاً این روش، برای اعلام عمومی است. به ایشان ـ همراه با تبریک این فیض­یابی‌ـ برسانید که: اوّلاً چنین کاری، موجب کم بهره شدن یا حتّی محروم شدن از این برکات می­گردد. ثانیاً تعبیر چند فقره­ای از خواب، برای من هم ـ‌ مثل خودشان ‌ـ مبهم است و آنچه تقریباً معلوم است، در نوشتن نمی­گنجد؛ و بماند ـ با توفیق الهی ـ برای یک فرصت دیدار.

۲ـ در یکی از نامه­ های گذشته، درباره­ی موضوع استفتای دفتر «خوه ره­تاو» (:اجاره­ی مشتمل بر ربا) بحث کرده­ام. امّا تسمیه­ی این معامله به «ودیعه» یا «رهن» درست نیست، زیرا از نظر ماهیّت و غایت، متفاوت­اند. پس نام معامله، همان اجاره است که قید «با ودیعه» یا «ربوی» بر آن اضافه شده است. و امّا شرط مباح بودنِ به حکم «ضرورت» برای مستأجر، در همان نامه­ ی قبلی ذکر شده؛ و برای مالک (که او، موجب وضعی شبیه رباخواری برای غیر (یعنی: اعانه به معصیت، می­گردد)، نگرانی است از رفتار آینده­ی مستأجر (نه: رواج، و عرفی شدن موضوع)؛ و برای واسطه، علم یا ظنّ نسبت به آن دو.

۳ـ جواب به سؤالات و اشکالهای مهمّ نامه­ی جناب آقای صالح تیموری که به شما نوشته ­ا ند، کار یک نامه نیست. پس ناچار به چند جمله­ ی کوتاه اکتفا می­کنم: الف ـ غایت عملیِ اقتصاد اسلامی، اقامه­ی قسط مادّی است (همچنانکه غایت نظام اخلاقی و اجتماعی، اقامه­ی قسط معنوی است). امّا درباره­ی روش، بدیهی است که: ۱ـ آراء متفاوت پیش خواهد آمد. ۲ـ و خدای دین و خلق، «امر» را، در نهایت، به «شوریٰ» (شورای اولی الأمر) سپرده است. ب­ـ خود اشاره کرده­اند: ایمان، مانع تنبلی در کوشش برای بهبود تولیدات و خدمات خواهد بود؛ همان­گونه که در یکی از نامه‌های همین نوبت، به خدمات دینی و پزشکی دلسوزان خلق، اشاره کرده­ام (وضع بزرگوارانی مانند امام مالک و سیّد قطب، و مانند جالینوس و خالُوُ سیّد محمّد حکیم، بهترین شاهد مدّعای آن نامه است). جـ به ­واسطه­ی «کار» است که: پول هم، ارزش کسب پول را می­یابد، مانند مضاربه و امثال آن (با قید اشتراک در نفع و ضرر، و با درصد مناسب برای هر کدام از درآمد، نه به نسبت سرمایه، و مانند اجاره­ی خانه و کار روی ماشین و غیره. امّا بدون کار، نباید یک قران بر یک ملیارد تومان افزوده گردد. حکمت جهات مختلف این حکم، بسیار مهمّ است، امّا در اینجا نمی‌گنجد. نامه­ای که ایشان درباره­ی «فلسفه حجاب» قبلاً به شما نوشته­اند، به دست من نرسیده. نمی­دانم: خودتان به آن جواب داده­اید یا نه؟

 

خدا یار و نگهدار همه. برادرتان: احمد

۲۸/۱۲/۷۰

 

ـ سوره­ی نساء آیه­ی ۸۶

نامه نه

نگارش شده در تاريخ : سه شنبه, خرداد ۲۱, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۸:۴۱
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

عزیزان گرامی برادران شورای مدیریّت! وَ عَلَیْکُمُ السّلامُ وَ رَحْمَة الله و بَرَکاتُهُ.

به بعضی از مسائل و سؤالهایتان در نامه­های پیشتر جواب داده­ام، که شاید همان اندازه کافی باشد. اگر پس از خواندن نامه­ی پیش از این، باز اضافه توضیحی را لازم دانستید، یادآوری فرمائید. عدّه­ای دیگر از یاران هم، مطالبی مطرح کرده­اند، که به آنچه عمومی است و، قبلاً تبیین نشده، به دنبال جواب به شما، پاسخ خواهم گفت. و قبلاً این کارتان را تحسین می­کنم که: سؤال­های مربوط به کار «هیأت قضا و افتا» را ـ که از طرف مردم مطرح شده ـ برای آن هیأت فرستاده­اید؛ و بعداً که هیأت، جواب مرا لازم دانسته، برای من فرستاده است. یقیناً اگر اموری مرتبط به شما هم، به هیأت ارجاع شود، آن برادران، آن­ها را برای شما خواهند فرستاد. این روش، هم شما ـ اعضای دو مجموعه ـ را، به نظم بیشتر عادت می‌دهد، و هم سایر مسلمانان را؛ و هم کارها را، برهمه، از جمله: این برادرتان، آسان­تر می­کند. امّا آنچه روح و ارزش همه­ی بیا و بروها، و همه­ی احوال و اعمال درون و بیرون است و؛ به همه ارزشِ «کلم طیّب» و «عمل صالح» بودن می­دهد و، از «گم شدن» یا «وبال شدن» آن­ها، جلوگیری می‌کند، «اخلاص در نیّت» است و بس. خدای کریم، بهره­ی همه­مان را، از این خیر محضِ زوال و وبال و پشیمانی ناپذیر، بیشتر گرداند. و امّا جواب:

۱ـ هرگاه یک «مسلمان نَسَبی»، شخصاً متعهّد به اسلام گردد، او را نه مانند «جدید الإسلام» می­دانم و، نه مانند «بیعت­دار گناهکار. پس، در مورد روزه­های نگرفته، بهتر است: ۱ـ تا حدّی که عادتاً مقدور است، قضای روزه کند (نمی­گویم: واجب است)؛ ۲ـ در صورت داشتن ثروت بیش از «حدّ متوسّطِ» جامعه­اش (حد متوسّط، اکنون، تخمینی است)، برای هر روز روزه­ی گذشته، فقط یک بار (بدون تکرار)، معادل خرج متوسّط غذای یک روزش ـ با نرخ زمان حال ـ فدیه بدهد. اگر آن اندازه، ثروت نداشت، تکلیفی ندارد. امّا «مسلمان شخصی» اگر روزه بدهکار باشد، واجب است قضا کند؛ و در صورت داشتن ثروت مورد بحث، فدیه­ی هر روزش، به تعداد سال‌هایی که توانائیِ قضا را داشته و، عذری هم نداشته، تکرار می‌شود. و اگر چنان ثروتی نداشت، برای هر روز از هر سالِ دور یا نزدیک، فقطّ یک­بار، فدیه تعلّق می­گیرد. و در هر صورت، فدیه بر «ذمّه» است و؛ به حسب امکانات، و پس از احتساب مخارج متوّسط یک سال، و بدهی­ها، تأدیه می­شود.

۲ـ خوانندگی ترانه (: ورده­پل به کوردیِ) یا آواز (: هوُره و حه‌یران و مه­قام یا به­یت­و باوی خوُمان) (و یا: قرآن) با شرط عامّ آن، که حذر از احوال و الفاظ زیانبار برای ذهنیّات و قلبیّات و غرایز است، اگر تفنّنی محض باشد ـ نه اکتسابی ـ بی­اشکال است (با احتمال «مطلوب بودن» در بعضی احوال). امّا ارتزاق با آن را جایز نمی­دانم (اگر ضوابط ارزشی «مکاسب» را در اختیار دارید، به آن مراجعه کنید. وإلّا بنویسید تا باز شرح دهم).

۳ـ با تفسیری که از آیه­ی ۶۱ سوره­ی مبارک نور دارم، جمع­ شدن ذکور و إناثِ با روابط خانوادگی و دوستیِ در آن آیه، و بر یک سفره نشستن آنان با رعایت موازین فقهی و اخلاقیِ «عفاف»، جایز است. امّا این جواز، برای همان کسان مذکور در آیه است، نه غیر آنان. پس، اگر عکس گرفتن از آن مجالس برای خود آن اشخاص باشد، بی­اشکال است. امّا جائز نیست به دست دیگران برسد (به نظر من، حکم اصلیِ «عکس» در آینه یا تلویزیون یا بر اشیاء، همان حکم «عَیْن» است. چون اصل علّت، در هر دو جریان دارد).

۴ـ می­دانید که: در زبان و در عرف عامّ کردی، معنی «رقص»، جدا است از «هه­ لُ په­ رُکیُ». رقص، تنها برای غیر آن صورت­هایی که در عرف کردی، مرسوم است، یا شبیه آن است، اطلاق می­شود. و اگر به کسی که «هه­لُپه­رُکیُ» می­کند، بگویند: «رقص می­کند» در عرف ما به وی اهانت کرده­اند. و این تمییز هم، درست و بجا است. زیرا خود « هه­ لُپه­ رُکیُ»، «تفریحی ورزشیِ» سنگین است که معمولاً با حرکات جلف و پست، یا تحریک کننده­ی منفی غرائز نیست. امّا «رقص­ها» غالباً یا پست­اند یا مفسد. پس، من تنها درباره­ی حکم «هه‌لُپه‌رُکیُ» که با صورت­های آن آشنا هستم ـ و لابدّ، مورد نظر شما هم همان است، امّا به اشتباه، کلمه­ی «رقص» را به­کار برده­ایدـ می‌توانم جواب دهم: الف­ـ هه­لُپه­رُکیُ­ی زنان با هم، یا مردان با هم، در مجالس خاصّ هر کدام مباح است. [یادم می­آید: ده­ها سال قبل، در دهی از دهات مریوان، به مناسبت جشن فارغ­التّحصیلی چند نفر «فه‌قیُ»، بساط هه ­لُپه­ رُکیُ گرم بود؛ و معمولاً ریش سفیدان، وحتّی علمای محترم هم ـ مثلاً: مرحوم ملّا باقر بالک ـ شرکت می‌کردند. و این، نمونه­ای بود از درست فهمی‌های منطقه­ی مریوان، که سابقاً اکثر ده­های آن، دارای مدرسه­ی دینی بود، با روابطی بسیار گرم و باصفا، میان همه با همدیگر. (تعریف برنامه­ ی سالانه­ی «شاو وه‌زیِری فه ­قیُ گه­ ل» بماند برای فرصتی دیگر)] ب­ـ هه­ لُپه ­رُکیُ­ی زن و مرد محرم با هم، به دلیل تماسّ غیرمأذون جائز نیست؛ مگر تنها در«دو ده­سمالُه» یا «په­نجه هه­لُپیُک»، که در آنها، تماسّ­های ناپسند دست و بدن، پیش نمی­آید.

متن کامل

نامه هشت

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۰:۰۹
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بسم الله الرّحمن الرّحیم

برادران عزیزم اعضای محترم شورای مدیریت! همیشه سلام و رحمت و برکات خدا بر شما و همه­ ی خیرخواهان باد.

پس از ملاقات اخیر دچار سرماخوردگی شدم. و تاکنون که حدود سه هفته گذشته، نتوانسته­ام کاری انجام دهم نه درباره­ی مسائل نامه­ ی شما، و نه نامه­ ها و مسائل و سؤالات بسیار زیاد سایر عزیزان. اکنون هم که وعده­ ی ملاقات بعدی نزدیک شده، به ناچار می‌پردازم به بازخوانی نوشته­ ها، و نوشتن هر اندازه جواب که بتوانم. و طبعاً جواب نامه­ ی شما را ـ که عمومی است ـ مقدّم می­دارم؛ و بعد هم، جواب سؤالهای مربوط به همه را، که از دیگران رسیده، طبق معمول، خطاب به شما می­نویسم. خودم هم چند مطلب مهمّ داشتم، که اگر وضعم مساعد باشد و برسم، بعد از بقیّه بنویسم. و چون حال تفصیل ندارم، آنچه بنویسم، خیلی خلاصه خواهد بود.

اوّل، درباره­ی مشکلاتتان: ۱ـ کم­تجربه بودن، واقعیّتی است غیر قابل ایراد. به امید خدا با کار مخلصانه­ ی خودتان، و با کمک یاران کاردان و فهمیده، تدریجاً این مشکل، سبک می‌گردد. ۲ـ هم‌مسیران عزیز، به چند دلیل باید انتظاراتشان را کم، و کمک­هایشان را زیاد کنند. مهم­ترین این دلیلها، یکی، همین کم تجربه بودن شما است و؛ دیگری، دوری اعضای شورایتان، با داشتن مشاغل دیگر، و فرصت کار شورایی واقعاً کم. ۳ـ اگر کسانی، «میل» به پیروی از شوریٰ را ندارند، به فرض وجود دلیلی خداپسند، یا با شما، به طریقی که گفتهام، مطرح کنند یا برای من بنویسند. که اگر درست بود، در حدّ امکان، چاره­جویی کنیم؛ وگرنه، متوجّه اشتباهشان گردند (شاید هم لازم باشد: شما و آنان را در جلسهای با هم ببینم و مطالب دو طرف را بشنوم). کسانی که اگر «شکور»‎‎‎ باشند، باید با فروتنی هرچه بیشتر، به شرح مطالب و تفهیم آن به دیگران بپردازند؛ و باید: برای شما، کار «یار شاطر» کنند، نه «بار خاطر»؛ و همچنین برای من. در حالیکه، تمام آنچه در طول دهها سال اخیر، از مخالفان دیدهام و شنیدهام، به اندازهی تنها یک خطای یاران قدیمی، دلم را نمی­آزارد. دلیل هم، معلوم است. اوّل اینکه: من بنا به سابقه، از اینان، انتظار حسن نیّت و اخلاص در خدمت به خلق و به دین، دارم نه از مخالفان. دوّم اینکه: ممکن است مخالفت بعضی از مخالفان، با حسن نیّت، یعنی: به گمان خائن به دین و خلق بودن من، باشد؛ در حالیکه، این یاران، اظهار اعتماد می­کنند. و سوّم اینکه: هر بلا یا ناگواری از جانب مخالفان، در صورت «صادق بودن ما»، مایهی خیر است. و اگر ـ خدا ناکرده ـ وضع مردم، مساعد نباشد، رسیدن ما به رضای پروردگار، مسلّم است (در بحثهای شفاهی، و در بعضی از نوشتههای نظمی و نثری، راجع به دو صورت دلیل سوّم، توضیح دادهام). امّا هر اشکال­تراشی از یاران، اگر عامل شرّهای فراوان نباشد، یقیناً ضرر منفور گشتن در نزد پروردگار را برای اشکال­تراش ـ لااقلّ، در همان حال آلوده شدن دل و زبان ـ دارد. و چند بار، در ملاقاتهای این دو سال اخیر، حدود نگرانیم را از گرفتار شدن به «خودخواهی» بعضی از یاران، در دوران پس از مرگم، و از سوء خاتمهای که «خودخواهان» ‎‎دچارش می­شوند، بیان کردهام. و پناه به خدا! و باز به امید مدد پروردگار، به هرکدام، چند کلمهای جواب می­دهم. اوّل: درست است که: «تزکیه»، اصل مطلب است و اساس رستگاری (: قَدْ أفْلَحَ مَنْ زَکّیٰها)؛ ومن هم، پیش از همه، و بیش از همه، انتظار آن را، از یاران سرشناس دارم (نسبت به خودشان و به دیگران). امّا عجیب است که: با وجود آن همه توضیحات شفاهی و کتبی منظوم و منثور، هنوز ندانند: چگونه، و از چی، تزکیه کنند؟! به­ هرحال، باز خیلی خلاصه توضیحی می­دهم: عامل تمام بدبختی­های باطنی و ظاهری، و دنیوی و اخروی، و فردی و غیر فردی، «بغی» است. بغی هم، دو حربه دارد: استکبار و اتراف (که عامل اصلی دوّمی هم، همان اوّلی است). استکبار (یا: تکبّر)، ابزار فراوان، و نیز جلوههای فراوان دارد. و بدیهی است که: برخوردهای ناسالم با کسان یا یاران یا دیگران، اگر ـ خدا ناکرده ـ علماً و عمداً باشد، جلوهای است از درد کشندهی درونیِ «استکبار» ‎‎‎(که محرّک عمدهی آن، گمان برتری خود نسبت به طرف است). دوّم: یادآوری می­کنم که: ۱ـ «ذهنی شدن»‎‎ را، کوچک نشمارند. اخیراً در نامهای، دلیل فساد بعضی از دانشمندان خصوصاً «دانایان علوم انسانی» را، ذکر کردهام. و باز پناه به خدا از «فاسد شدن»! ۲ـ هر توضیحی درباره­ی شعری یا نوشتهای، لازم نیست: حتماً «کار ذهنی­گری» باشد. ممکن است: کسی، زمانی، حال مناسب داشته باشد، و دقایقی و بیشتر هم، دربارهی تنها یک جملهی ساده، بحث مفید کند، و تمام بحثش هم، دل زنده ساز و تزکیهگر باشد حتّی برای خودش هم. «مخلص دانا»، در حالیکه «حال» ندارد، می­تواند صادقانه توضیح دهد و؛ بحث را به وقتی با آمادگی، موکول گرداند. سوّم: به تشکیکی بودن مفهوم «مرض قلب»، توجّه نداشتهاند. هر منکری، بزرگ یا کوچک، از مرض دل است. و قلبی سالم هم، اگر تنها یک بار به یکی از عوارض تکبّر (مانند: حسد، و غیبت، و تحقیر غیر، و خودنمائی، وتحمیل رأی، و انتظار اطاعت نامنطقی، و غیره) گرفتار گردد، در آن حال، «مریض» ‎‎‎می­گردد (نه «کافر»؛ چنانکه خوارج پنداشتهاند). خودفروشی و خیانت به خلق و دین به خاطر مال یا مقام یا هر هوس دیگر، تنها نمونههائی­اند از «ناخوشی دل»، نه همهی آن. ۵ تا ۹ـ دربارهی عدم صفای بعضی با هم، و اثر منفی آن در دیگران، و صوری شدن بعضی از درسها و بحثها، و انتقادهای بدون پیشنهاد، و غیره، مطلبی کلّی را ـ که معلوم است و مورد بحث هم بوده ‎‎ـ اجمالاً تذکّر می­دهم به امید شمول برکات «إنَّ الذِّکْریٰ تَنْفَعُ الْمُؤمِنِینَ»: هر یک از شما ـ­ همهی هم‌مسیران­ـ از عمق فهم، و بینهُ و بینَ الله، اصل مسیر را، در مقیاس «حجّیّت نسبی»


 

ـ سوره‌ی شمس آیه­ی ۹

ـ عاقل، با دقّت پی می­برد که: انواع دیگر هوا با هم (خصوصاً: استکباری)، پس از خیانت بودن به خود، منتهی به خیانت به خلق و دین هم می­شوند؛ و از آنچه به­خاطر مال یا مقام باشد «ناعاقلانه­تر» هم می‌باشد.

ـ سوره‌ی ذاریات آیه­ی ۵۵

نامه هفت

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۸:۵۱
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 بسم الله الرّحمن الرّحیم

برادران عزیزم اعضای محترم شورای مدیریّت! سلام علیکم.

خبر دارم که کارتان بسیار سنگین است. به این جهت، طبق اصل «الأهمّ، فالأهمّ»، تنها اموری را یادآوری می­کنم که هم­اکنون رسیدنتان به آنها ضروری است. امّا یارانم! حیف است: آنهمه خستگی را تحمّل کنید؛ و در آخر ـ خدا ناکرده ـ مانند آنانکه «ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحیوةِ الدُّنیَا»، ده­ستان له بن هه­ وانه ی خالُیِوه ده ر بچیُ. مطلب «سیُ پرسیار» را همیشه در نظر داشته باشید تا اوّلاً تنها به خاطر رضای پروردگار، که مایه­ ی  سعادت همه جانبه­ی خلق و خصوصاً «هه ژاران» است، با این برادرتان همکاری کنید؛ و ثانیاً بدانید که همکاری­تان در هر مسأله هم، موافق موازین دین است. و اگر در مسأله‌ای تردید داشتید، تحقیق کنید تا به صحّت آن پی برید؛ و اگر دیدید اشتباه می­کنم، یادآوری کنید تا خطایم را تصحیح کنم. می‌دانید که من نمی­توانم بی­اشتباه باشم؛ و می­دانید که تصحیح اشتباه من، ثواب اصلاح خطای چند نفر را دارد. پس، خودتان را، با هیچ ملاحظه­ای، از چنان ثوابی محروم نکنید.

امّا مطالبی که حالا باید مورد توجّه باشند:

۱ـ می­دانید که: اگر قرار باشد: میان «فقر و ثروتمندی»، یکی را عار بدانیم، عار سنگینِ بد سرانجام، مدال سینه­ی «غنیٰ» است. زیرا جمع شدن ثروت زیاد، اوّلاً ممکن است از راه­های ناپاکی و خیانت به خلق باشد؛ و ثانیاً قطعی است که در «امانتداری»، خیانت می­شود (به توضیح حدیث «شرّ أمّتی الأغنیاء» در شعر شماره­ی ۲۱۷ ـ روح وصیّتنامه ـ توجّه فرمائید). امّا متوجّه باشید: بحث از ثروتمندی است یعنی: جمع مال و دارایی بیش از حدّ تقریبیِ متوسّط، نه زیاد به ­دست­ آوردن از راه حلال ـ و بدون اهمال وظایف مهمتر ـ؛ و انفاق آن به خاطر دین و خلق خدا ـ به جای ثروت اندوزی ـ که: نِعْمَ الْمالُ الصّالِحُ ، لِلرَّجُل ِالصّالِحِ! ـ در حالیکه «فقر»، اگر ناشی از قصور و تنبلی نباشد، بلکه موجب آن، ترجیح تلاش برای رستگاری مظلومان، برکوشش برای رفاه خود، و انفاق عمده­ی درآمد بر چنان هدفی باشد، مایه­ی عزّت و فخر است، که: «اَلْفَقْرُ فَخْری» (باز در همان شعر ۲۱۷ به کار اسوه‌های بزرگ ایمان و ایثار: خدیجه‌ی کبریٰ، و صدّیق أتقیٰ ـ سلام الله و رحمته و برکاته علی هادیهما و علیهما ـ توجّه کنید).

و می­دانم که ـ طبق معمول همیشه­ ی تاریخ ـ اکثریّت عمده ­ی مجاهدان راه خدا ـ‌ چه خودتان و چه سایر یاران‌ـ دچار فقر مالی هستند. لذا لازم است تحقیق کنید تا اگر کسی از عهده‌داران وظایف مکتب، و سپس از دیگران (طبعاً باز با رعایت اصل ألأهمّ فالأهمّ ـ از جهت درجه­ی فقر، و نوع احتیاج ـ)، در فشار اقتصادی است، به وی برسید.

۲ـ در مورد استخدام زن در مشاغل اجتماعی، متوجّه باشید که: این امر، دارای دو جنبه است: اقتصادی و اجتماعی. زن در بعد اقتصادی قضیّه، کاملاً استقلال دارد؛ و شوهر هیچگونه حقّ «قوّامیّت» بر آن ندارد (مگر همان مسؤولیّت دینی که همه­ ی مسلمانان در برابر یکدیگر دارند، و مقتضای اصل «دائره­ ی مسؤولیّت»)، و اجازه ندارد او را از حقوق و مزایایی که زندگیش را ـ در صورت نیاز ـ تأمین می­کند، محروم سازد؛ بخصوص با اوضاع غیر اسلامیِ حقوقی و اجتماعی حاکم بر جامعه­ ی ما که: اگر زمانی، شوهر بخواهد همسرش را طلاق دهد، بی­بهره از آن درآمد، و بی­نصیب از حاصل سال­ها زحمتش در خانه­ی شوهر، باید بیرون رود و؛ به «فقر مطلق» ـ با معنی لغوی آن ـ گرفتار گردد! (به مفادّ نامه­هایی که پیش از انقلاب درباره­ی این موضوع به مراجع دادگستری می­نوشتم، مراجعه فرمائید). تنها در صورتی که شوهر، ممرّ درآمدی مطمئنّ با عوائدی در حدود عوائد معلوم و مفروض کارمندی، بطور قطعی در اختیار زن قرار دهد، می­تواند از وی درخواست عدم استخدام کند. امّا در بعد اجتماعی، شوهر دارای قوّامیّت است، و ـ به تفصیلی که در یکی از نامه­های فتره­ی اخیر درباره­ی «امور و وظایف خارجی و داخلی خانه» نوشته­ام ـ حقّ تعیین نحوه­ی روابط با دیگران و با جامعه را دارد. امّا چون در کار اقتصادی همسر، نمی­تواند دخالت کند (مگر با آن شرط که نوشته شد)، حقّ قوّامیّتش در امر استخدام، بی اثر می­شود. و امّا درباره­ی اصل استخدام زن، می­دانید که: دو موضوع اجتماعیِ اساسیِ بسیار ارجمند، به زنان مربوط است: وظایف تعلیم و تربیت، وظایف طبابت. ولی به اقتضای احکام ثانویّه، گاهی ممکن است: استخدام در کارهای مباح مردان (به توضیح سابق درباره­ ی سه درجه­ی کلّی بودن مشاغل دولتی، توجّه فرمائید)، برای یک زن هم، مباح، بلکه مطلوب گردد. و گاهی ممکن است: استخدام برای معلّمی و طبابت (همه­ی شؤون طبابت) هم، نامطلوب، و حتّی حرام گردد.

و در هر صورت، مطلوب اهمّ در اسلام، سلامت خانواده، و صفای روابط، و وجود رابطه­ ی مودّت و رحمت است. لذا، زن وشوهر با «تشاور» و «إئتمار» به تصمیمی مشترک که با موازین و مقاصد دین سازگار باشد، برسند. اگر نتوانستند، این وظیفه، به عهده­ی «دادگاه شقاق» است. امّا باز به حکم «احکام ثانویّه­ ی» ناشی از اصول و موازینی متعدّد، اکنون باید هر مجموعه­ ی «إخاء»، به حلّ چنین مشکلی در کار افراد آن مجموعه بپردازد. اگر نتوانست، مسأله به شوریٰ ارجاع شود، تا به تنهایی، یا با کمک هیأت افتاء به «اصلاح» برسند. باز اگر لازم بود، در حدّ امکان، از صاحبنظران دیگر، یا از «حکمین» کمک بگیرید؛ و در صورت برطرف نشدن نیاز، مسأله را به این برادرتان ارجاع فرمائید.

۳ـ و چند تذکّر درباره­ ی جزوه­ ی منتشر شده با عنوان آغازینِ «صبح را با یاد خدا آغاز کن»:

اوّل: برای همه­مان، توفیق عبادت هرچه بیشتر با اخلاص از خدا درخواست می­کنم. دوّم: قوام عمده­ی جزوه، روایت حدیث است و،‌ فتوی به حدیث ـ که رأیم را درباره­ی هر دو می­دانید ـ . سوّم: صرفنظر از تکیه بر «احادیث ترغیب و ترهیب»، اشتباه راویانی که: واقعه­ی یک بار را، با صیغه­های مشعر بر استمرار نقل کرده­اند. (قبلاً در این باره هم بحث داشته­ایم)، مورد استناد قرار گرفته است. چهارم: در سفر تاریخی و پراز مسائل شنیدنیِ از «ته ویُلُیُ» به «سوِرداش­و سه‌رگه لُوِ» که به همراهی آقای ملّا عبدالله بانه­ییِ در حدود چهل سال قبل انجام دادیم، در حجره­ی طلبه­ی سه رگه لُوِ، از شخصی شنیدم که ـ به طور خلاصه ـ: مردم بی­دیانت یکی از مناطق آفریقا، رغبت به گرویدن به «دیانت الهی» پیدا می­کنند. از استانبول و واتیکان، درخواست اعزام نمایندگانی برای تبیین موازین «اسلام و مسیحیّت» می­کنند تا بهترین را بپذیرند. آن زمان، مدّت­ها بود که مبانی تشکیلات «فراماسونی»، در همه ­ی شؤون حکومت عثمانی، نفوذ کرده بود؛ و با طرق گوناگون ـ که مهمترین آنها به کار گماردن مأمورانی بود که مردم را در مناطق مختلف اسلامی و غیر اسلامی، از اسلام، و ـ لااقلّ ـ از حکومت عثمانی (: رمز ضعیف و معیوب قدرت مسلمانان) بیزار کنند ـ علیه اسلام، فعّالیّت می­کرد. نماینده­ی «شیخ­الاسلام استانبول»، در جمع نمایندگان آن منطقه، قبل از هر مسأله، به بحث «عبادات» ـ به معنی خاصّ ـ می­پردازد! آنگاه یک­یک واجبات و مستحبّات را، و حتّی همه­ ی موضوعات احادیث «ترغیب» را، با تذکّر شروط و اوصاف هر چه وقت­گیرتر، به عنوان «وظایف دینی مسلمانان»! بر می­شمارد! و همچنین… . حاضران می­بینند: نه تنها با این عبادات، از زندگی باز می­مانند، بلکه: «کلّ زمان هم، به ادای این «وظایف» نمی­رسد!»؛ و ـ طبعاً ـ از اسلام، رو می­گردانند … . اگر در کتاب‌هایی، چنین مسائلی جمع گردد، ممکن است خیلی زیانبار نباشد. امّا متوجّه وضع خودتان باشید که: آنچه نشر کنید، به مثابه­ی برنامه‌ای عملی برای همه تلقّی می­گردد، خصوصاً که توضیحات لازم همراه نشریّه نباشد.

با آرزوی ایمان آن­ها که پس از هر اشتباه کوچک هم، «ذَکَروُا اللهَ، فَاسْتَغْفَرُوا لِذنُوُبِهِمْ ـ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إلّا الله ُـ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلیٰ ما فَعَلوُا» و بعد هم: «أصْلَحُوا، وَ بَیَّنُوا» برای همه­ مان.

برادرتان : احمد

۱۶/۷/۷۰



ـ سوره­ی کهف آیه­ی ۱۰۴

ـ باید تدریجاً به آنجا برسید که ملاک نیاز، درخواست خود اشخاص باشد.

ـ دقّت کنید در: تنوّع عبارات دعاها در روایات؛ و نیز در تذکّر «وصیّتنامه» درباره­ی: ۱ـ تناسب دعا با حال، و ۲ـ زبان مطلوب برای دعا.

ـ از آن ایّام، پیش نیامده که بار دیگر، آن دوست صالح و نیک نفس را ببینم. گویا ایشان داماد کاکه حسن عزیز است.

ـ سوره­ی آل­عمران آیه ۱۳۵

ـ امّا نظرم درباره­ی کتابها: استحکام در آنچه مربوط بدین است، ضروری است ـ به خلاف علوم و مسائل دیگر ـ، لذا ۱ـ از نورالیقین و کتاب مرحوم هیکل و سایر کتب سیره، گلچین کنید. ۲ـ از اربعین، تنها همان چند حدیث را که علامت زده­ام، آموزش دهید؛ اما با تصریح به عدم اذن شرعی خودتان، مگر با تعیین (مانند همین مورد). طبعاً گلچین سیره هم، بعد از اجازه­ی خاصّ، باید تدریس شود. اگر از جزوه­ی خودتان هم، بعضی، خصوصاً توضیح و تحلیل بعضی موضوعات را، علی­حده، و هر مدّتی یک فقره، در برنامه بگنجانید یا نشر کنید. ممکن است مفید باشد ـ با مدد الهی ـ .

نامه شش

نگارش شده در تاريخ : دوشنبه, خرداد ۲۰, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۷:۱۶
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

اعضای محترم هیأت افتاء و شورای مدیریّت، برادران عزیزم! السّلام علیکم و رحمة ­الله و برکاته.

از مسائلی فراوان، که به نظر خودم، باید مورد توجّه شما و همه باشد؛ و از سؤالهایی که از طرف خواهران و برادران رسیده، چندتای لازم­تر و عمومی­تر را، برای بحث برمی­چینم؛ و این، در صلاحیّت شما است که: به شرایط و امکانات، توجّه کنید و؛ مقدّمترین را، در بین آنچه تاکنون مطرح شده؛ یا بعداً پیشنهاد می­شود، برگزینید. امّا مسائلی که در این نامه، تذکّر می­دهم، مهمّترین­اند و؛ اجرای آنها هم، وقت­گیر نیست (هر چند بعضی، بسیار سنگین، و مستلزم جهادی سخت است).

۱ـ درباره ­ی ترتیب مجموعه­های «إخاء اخلاقی»، با تشاور با صاحب­رأیان، و با یک­یک افراد هر مجموعه­ی مورد انتخاب، جدّی­تر اقدام کنید. لازم نیست: کارتان، در چند روز انجام شود؛ و اصلاً مقدور هم نیست. فعلاً تفهیم همان اندازه تکالیف سابق­الذّکر به همه، کافی است. به امّید هدایت و برکات الهی، توضیحات بیشتر، برای بعد، خصوصاً وقتی، برای شما یا هر یک از برادران و خواهران، سؤالی پیش آید.

۲ـ بیاد دارید که: درباره­ی «عرفیّاتِ» منطقه، و شیوه­ی اسلامی تغییر و اصلاح فاسدها و معیوب­ها، بحث فراوان داشته­ایم. و نیز شرح داده­ایم که: گاهی، بعضی از امور، مشمولِ «احکام ثانویّه» می­شوند و؛ حکمشان، موقّتاً عوض می­شود. و می­دانید که: تغییر و اصلاح، کاری است دشوار، که باید فردی یا افرادی که: «یُجاهِدُونَ فی سَبیلِ اللهِ؛ و لا یَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ»، خود را، «به رپه­ل» کنند، تا تدریجاً اذهان و قلوب مردم، از اسارت آن آداب و رسومِ ضدّ فطرت (که همه هم از آنها می‌نالند، مگر آنها که: «یُریدُونَ عُلُوّاً فی الاَرض»)، رهایی یابند؛ و دیگر، در ترک آن فرهنگیّات زیانبار، «لایَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ حَرَجٌ». وَ طُوبیٰ لِلغُرَباء! یا خوا، خوا دوُعای: «وَ اجْعَلْنا لِلْمُتَّقینَ إماماً»مان، لیُ قه‌بوِلُ کاو؛ به­شمان له به­ش ئه­و غه­ریِب­گه­له­دُا بیُ. در سال­های پیش از انقلاب، این برادرتان، چون مقیّد «بد نامی!» نبودم، در مناسبت‌هایی که پیش می­آمد، بعضی از ناسالم­های عرف را، حذف یا اصلاح می­کردم؛ و می­دیدم که: تدریجاً «فشار و حرجِ» رها کردن نادرست‌ها و برگشتن به سوی موازین فطری اسلام، بر بعضی باشهامت، کم می­شود؛ و دیگران نیز کم­کم شهامت پیدا می­کنند. امّا اکنون می‌شنوم که: متأسّفانه، این فتره­ی پردردسر برای کردستان، همّت­ها را، از اعتنا به این مسائل برگردانده؛ و بعضی از زشت­ترین «محرّمات عمومی» با قباحت تمام، دوباره رواج یافته است!

خواهرانم برادرانم! اگر حالا خودم بیرون بودم، باز آماده بودم: پیه­ی این حرج­ها را «عملاً» به تن بمالم. امّا چون از میدان عمل دورم، ناچارم به تنها «گفتن و نوشتن» از دور اکتفا کنم؛ و حرج و مشقّت «به­رپه­لُ شدن» را، به گردن شما: ـ هم مسیرانم ـ بیندازم. دیگر لازم نمی­دانم: بعد از آن همه حرف­های گذشته در این زمینه، و بعد از ستایش­ها و بشارتهای فراوان قرآن و حدیث، مثلاً: تنها «ذلِکَ فَضْلُ اللهِ یُؤْتیهِ مَنْ یشاءُ» و«طُوبیٰ لِلْغُرَباء»، برای تشویق ـ شما آرزومندان پیروی از مکتب قرآن ـ به تحمّل «حرجِ» جهاد با مفاسد فرهنگ، باز بحث کنم.

یکی از این عرفیّات، «مراسم عزا» است که منکراتِ غالباً حرام رایج در آن، یکی ـ دوتا نیست. قبلاً این نکته­ی مهمّ را بگویم که: دائر کنندگان بدعت­ها و آداب زیانبار، معمولاً «مستکبران»اند و تأییدگرانشان. زیرا همیشه در صددند از هر حادثه­ای خوش یا ناخوش، برای «ماقوِلُ» شدنِ بیشتر استفاده کنند، از ترتیب دادن سفره­های رنگارنگ برای زنده­ها، تا ساختن و پیراستن «مقبره­های پر زرق و برق» برای مرده­ها (همانند: ساختن کاخ­ها، و سوار شدن در ماشین‌های چندین میلیونی و، پوشیدن لباس­های چندین هزار تومانی و امثال اینها). و مردم ظاهربین وکم‌مایه هم، کم کم، به تقلید از این «وذیشوِمه»ها می­افتند؛ تا بالاخره، فسادی، در جامعه، جزو فرهنگ می­شود (و عجیب­تر اینکه: برای پیشوایان بزرگوار دین هم ـ که تمام جهادشان، برای آزادسازی خلق فریب خورده، از زنجیرهای فرهنگ­های نکبت­بار استثماری بوده ـ این آداب ضدّ راه خودشان، بکار برده می­شود، مانند ساختن بارگاه­های سراسر تجمّل و زر و زیور، و مانند برگزاری مراسم چلّه و سالگرد، و امثال این­ها! که گاهی، پیشروان این بی­ادبی­ها، خود همان استثمارگران­اند، برای هم تثبیت و هم توجیه کاخ­ها و تجمّلات خودشان، و هم محبوب و محترم ساختن رنگ ­و روهای اشرافیّت در چشم و دل مسلمانان ـ مسلمانانی که به اقتضای بینش اسلامی­شان باید زرق و برق­های «ماقوِلُانه» را، لکّه­های رسوایی بر چهره­ی جامعه، و خود «ماقوِلُان» را، دشمنان بشریّت بدانند ـ ؛ و گاهی هم، مردم­اند، برای رقابت، یا مقابله­ی سطحیانه با اشرافیّت­های استکبارگران). این تذکّر، کافی است برای به خود آمدن آن­ها که می­خواهند: بنده­ی خدا باشند، نه «ارباب متفرّقه»؛ و راه خدا را، می‌پسندند نه راه «شیاطین الإنس» را.

امّا آنچه درباره­ی مراسم عزا، به حکم احکام اوّلیّه یا ثانویّه، واجب­الرّعایه است؛ و اکنون به یادم می­آید که تذکّر دهم، این اموراند (اگر مسائلی دیگر نیز باشد، خودتان، با استفتاء یا بدون آن، درباره­شان تصمیم بگیرید): «۱»ـ اگر برای کسی، آسان باشد، بهتر است که: اصلاً برنامه­ی عادی زندگی را، به هم نزند. اگر نشد، اجازه دارد: حدّاکثر تا «سه روز»، برنامه­اش را به هم بزند؛ امّا نه با هفته یا چلّه یا سال، و نه با تغییر لباس (به رنگ سیاه یا هر رنگ تیره­ی دیگر که در زندگی عادیِ پیش از مصیبت، نپوشیده باشد) یا سایر محرّمات. «۲»ـ صاحب عزا، حقّ ندارد برای غیر عائله، حتّی یک لیوان آب، مصرف کند (خبر دارید که: بسیاری، با مخارج عزا، واقعاً مصیبت‌زده می­شوند؛ مگر اشراف، که همیشه درصددند مناسبتی پیش آید تا با ثروت بادآورده­شان، خودنمایی کنند!). بهتر است: دیگران، برای عائله­ی عزابار، تا سه روز، خوراک تهیه کنند و؛ آنانرا، به خانه­ی خود ببرند. اگر بعضی از عزاباران، به خاطر ترس از عرف، توانائی انجام دادن مرتّب این برنامه را ندارند، از یک نوبت و دو نوبت غذا، شروع کنند؛ تا دیگران، اجرای وظیفه را، به حدّ مطلوب برسانند. «۳»ـ برای هیچ مسلمانی جایز نیست: از این غذا بخورد، مگر تنها دو «عائله­ی بالفعلِ» میزبان و عزابار. «۴»ـ بر مسلمانان تکلیف کفائی است که تمام امور میّت را تا تشییع و دفن، انجام دهند. در سایر برنامه­های رفتن به مزار، شرکت نکنید. اگر کسی، بدون عنوان­های رایج، و در غیر آن موعدها، و بدون اعلام، به زیارت قبور برود و؛ طبق موازین دین عمل کند، اشکالی نیست. امّا این روش برگزاری مراسم عزا در مساجد، اگر حالا، به دلیل ازدحامی بیش از گنجایش خانه­ها (در حالیکه این ازدحام­ها، غالباً غیر لازم، و حتّی ناپسند است)، ضروری می­باشد، باید چند شرط، کاملاً رعایت شود اوّل: ترک چای و سیگار و حتّی پذیرائی با آب. اگر غیر صاحبانعزا، در خارج اصل شبستان مسجد، آب آشامیدنی آماده کنند، مانعی نیست. دوّم: هنگامی که یک قاری قرآن، با صدای بلند، مشغول تلاوت است، همه، ساکت باشند؛ حتّی فاتحه نخوانند. فاصله­هائی باشد برای تسلیت و فاتحه و خداحافظی روندگان. در کردستان عراق، جایی غیر از خود مسجد، برای غیر عبادت، می­سازند با نام «چذقه خانه!» که اقدامی است بسیار پسندیده. در تهران هم، کنار بعضی مساجد، سالن­های مخصوص این قبیل مراسم، ساخته­اند. اگر کوشش شود که این «سنّت حسنه»، در جاهای دیگر هم، عملی شود، ثواب دارد. سوّم: این روش استکباریِ بالا و پایین نشستن و سایر امتیازات استکباری را، لااقّل، در مساجد، ترک و منع کنید. خبر از سنّت رسول محبوب ـ‌ص­ـ دارید. چهارم: می­دانید که: اسلام، با هر چه، مختصر نشانه­ای از امتیازات طبقاتی و آداب اشرافی داشته باشد، مخالف است. بنابراین، برنامه­ی ستایش از میّت و خانواده­اش را ـ‌که از همان امتیازات شرک­آلود است‌ـ ترک کنید؛ و به جای آن، سنّت اسلامی را زنده کنید که دعای مغفرت و رحمت است برای مرده و کسانش و همه­ی مسلمانان؛ و استفاده­ی با نیّت خالص است از موقعیّت، برای بیدارگری مردم (همانگونه که، اثر «تلقین» است، اگر به زبان مردم باشد)؛ و برای ترغیب به ترک بدعت­های زیانبار، و برگشتن به راه و روش فطرت پسند اسلام. «۵»ـ در بعضی دهات، مرسوم است: تسلیت گویان، به عزاداران، کمک نقدی یا جنسی می­کنند؛ و فکر می­کنند: با این کمک، صرف غذا در خانه­ی میّت، برایشان، حلال می­شود. اوّلاً: تنها اصل به عذاب انداختن مصیبت‌زدگان برای پذیرایی، نامشروع است. ثانیاً: خود همین «عرفی شدن» غالباً موجب ایجاد فشار بر تنگدستان می­شود. و چه بسا، بدون رغبت، و تنها، از جبر «غصب­الحیا»، ناچارند کمکی کنند. و قبلاً در بحث «هدیه»، راجع به حرام بودن قبول این انفاق­ها، بحث کرده­ایم.

۳ـ اگر برای دیدار خصوصی، به جایی می­روید، به شرطی بر سفره حاضر شوید که: یک­ـ اگر مستخدمانِ خانگی، هستند، آنها هم، به حسب تناسب جمع ـ : زنانه یا مردانه یا «جمیعاً»ـ با شما غذا بخورند، و با حضور یکجای تمام اهل خانه، و همه مانند هم. دوـ اگر همسایه­ی فقیر دارند، خصوصاً در دهات، یا اصلاً «بودار» نپزند؛ یا در فرض توانستن، سهم کافی همسایه­های مستمند را هم تأمین کنند. و در هر حال، خوردن همان لبنیّات و موادّ عمومیِ مقدور در زندگی فقرا، بهتر است. و اگر برای غیر دیدار خصوصی رفتید، در خانه­ی کسی، اقامت نکنید؛ و به حسب شرایط، در مهمانخانه­ها یا مساجد یا سایر اماکن عمومی مناسب، یا هر جای دیگر، سکنیٰ گزینید. و باز، مواظب باشید: «معیون» ـ به معنی اعمّ ـ نخورید. در هر نوع «ولیمه­ی» به معنی شامل آن، این تذکّرها را رعایت کنید، با شرط اشرافی نبودن سفره، به حسب آنچه در سفره است، یا آنانکه بر سفره­اند، و عدم تبذیر (قبلاً گفته­ام: برای پذیرائی از مهمان، مقداری اسراف ـ نه تا حدّ اشرافیّت، و نه با ایجاد حَرَج فراوان برای اهل خانه ـ مجاز، بلکه ـ به اقتضای خصوصیّات و شرایط ـ مستحبّ است).

یادآوری این مسائل، هم برای اصلاح همه است؛ و هم برای الزام خودم، با پیش انداختن مدرک، به رعایت آن­ها، اگر در آینده، در مظانّ تعلّق این تکالیف قرار گرفتم. و اکنون شما، اگر عموماً، و با اعلام، به تعهّد این وظایف، همّت بندید، فشار و حرج عرف­شکنی، بر یک­یک­تان، کمتر می­شود. و همین نوشته هم، به چند دلیل، در تخفیف فشار، کمک می­کند.

۴ـ در دیدار اخیر جمعی از برادران، سؤال و جواب­هایی درباره­ی «اجتهاد و تقلید» و غیره، پیش آمد. همه با تعاون، و کمک­گیری از یادداشتهایی که می­نوشتند، بکوشند، تمام بحث­های آن جلسه را بنویسند؛ و پیش از گنجاندن در برنامه، برای تصحیح بفرستید.

۵ـ می­خواستم: در جواب به سؤال­هایی درباره­ی تکالیف هیأت افتاء، مطالبی بنویسم. امّا جوابی که به پرسش اخیر آنان است، برای همه کافی است.

۶ـ هر زمانی، به اشتباهات گذشته­ام، پی برده­ام (: اشتباهاتی که در دیگران اثر دارد)، تذکّر داده­ام. و اخیراً شرحی نوشتم که: به خلاف تصوّر بعضی از یاران، این کار، واجب است خصوصاً برای «از حجّیّت افتادن». یقیناً شما هم، خصوصاً آنهاتان که فعّالترید، اشتباه می‌کنید. (وگاهی من هم ـ نه از راه «غیب­دانی یا آموزش غیبی!» به آن اشتباهاتتان پی می­برم). آیا آن اندازه، قدرت ایمان دارید که: با اخلاص و با صراحت تمام، برای دیگران، خصوصاً اگر شاگردانی دارید، برای آنان، توضیح دهید تا مشمول فوزِ «الَّذینَ تابُوا، وَ أصْلَحُوا، وَ بَیَّنُوا» گردید؟ یا برای «سبک نشدن!!»، مکتوم می­دارید؟ یا به «تأویلات» می­پردازید؟! یا می­کوشید، همان اشتباهتان به همان حالت، مقبول بماند؟! درجه­ی ایمان خود و یارانتان را، با این مقیاس، خوب می­توانید بسنجید.

<!–[if !supportFootnotes]–>[1]<!–[endif]–>ـ سوره­ی مائده آیه­ی ۵۴

ـ سوره­ی احزاب آیه­ی ۳۷

ـ سوره­ی فرقان آیه­ی ۷۴

ـ اگر توضیحات این موضوع که: «چرا گاهی «هدایت و اضلال» و امثال اینها، به پروردگار نسبت داده می­شود؟»، فراموش شده باشد، یادآوری کنید تا ـ به امید خدا ـ بعداً بنویسم.

ـ منظور این است که برای صاحبان عزا، نه زحمتی داشته باشد و نه خرجی.

ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۱۶۰

نامه پنج

نگارش شده در تاريخ : یکشنبه, خرداد ۱۹, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۷:۰۶
ارسال شده در قسمت : نامه ها

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

همراهان عزیز و محبوبم! السّلام علیکم و رحمة ­الله و برکاته.

در مقایسه­ ی احوال «قلب» و «ذهن»، مسائل این، ساده است و؛ مسائل آن، سخت و پر پیچ وخم؛ و گاهی چنان دست­ نیافتنی و ناشناختنی که حتّی الهی طبیبان متخصّص، و حتّی «رَحمَةً لِلعالَمین»شان ـ­ص­ـ از وقوف، و نفوذ، ناتوان­اند: إِنَّکَ لا تَهْدِی … (کلّیّت تحلیل فرویدیسم درباره­ی دنیای مرموز درون ـ‌ با این قید که: مرض، از «اثر یافته­ها بر قلب» است ـ به­طور اصولی، درست است. اگر مشکلات «ذهنیِ» عمده، نسبت به مهمّی پیدا کنیم، اگر در «دل»مان، دردی ـ‌کوچک یا بزرگ، قابل درک یا نه، و با ارتباط با آن مشکلات یا بی آن‌ـ نباشد، حلّ آنها، آسان است که: تنها «روشن شدن مطلبِ» می­باشد. امّا با بودن «درد»، چنان دشوار می­شود که: ممکن است بعد از «علم کامل»، در موضع «جدل» درآییم؛ و چه بسا، به خصومت گراییم (که منشأ اصلی «تفرّق­ها» همین است): «… ما ضَرَبُوهُ لَکَ، إلّا جَدَلاً. بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ». و به راستی پناه به خدا «از مرض قلب»! (می­دانید: مرض جسمی و مادّی قلب، مهّم نیست؛ مگر احیاناً به­ حسب اثر معنویش بر «قلب» با معنایی که می­دانید)

پناه به خدا از سرانجام مرض قلب که ممکن است: حال ما را، از «نامقبول بودن­های گهگاهی در نزد پروردگار» تا شرمساری آنکه آه بر می­آورد که: «یا لَیْتَنی لَمْ اُوتَ کِتابِیَهْ * وَ لَمْ أدْرِ: ما حِسابِیَه»، و تا سرنوشت حسرت­بار آنان ­که «لا یُکَلِّمُهُمُ اللهُ؛ وَ لا یَنْظُرُ إلَیْهِمْ …» بکشاند! و بر سر دو راهی رفتن به منزلگاه خودساخته، غم­زده و سرافکنده، جدا شدن از صف «صادقین» و کشیده شدن به خلاف جهت آنان را ببینیم! و راهمان، منتهی شود به جایگاه شوم و ذلّتباری که مخاطبان فرمان «إخْسَؤُا فِیهَا؛ وَ لَا تُکَلِّمُونِ»، پس از اعتذارها، و مخاصمه­ها و غیر آنها، بالاخره، به آن می­رسند، تا آنجا که: دیگر، مُهر عناد و لجاجشان، بر زبان­هایشان زده می­شود و «لا یَنطِقُونَ»!

عزیزانم! صدق ایمان و، صفای اصل نیّت­تان، چنان در آن جلسه­ی مبارک، غالب شد که بندهای «بدبینی­ها» و «لجبازی­ها» و «رقابت­ها» و «خودخواهی­ها» و غیره را، از دست و پا و گردن دل­ها گشود و آن حالت زیبای انسانی را به وجود آورد که صدها سالِ با جدال یا تنها بیحال، فدای یک لحظه­ی آن. گیانه­کانم! به جای شرح و توصیف، که بسیار دشوار است، همه، تمام همّتمان را به­کار گیریم تا: هرچه بیشتر به برکت آن حالت برسیم؛ و هرچه بیشتر، آثار آن حالت را، که نماندن «زیغ­های قلوب» و «غلّ­های صدور» است، در درون خود، زنده نگاه داریم تا به امّید مدد الهی، لحظه­ی همیشه محتمَل ترک کسان و یاران، در چنان حالتی باشیم و برویم. خوذشذویِسذکانم! اگر دیگر با احوال قلبی آن حالت، زندگی کنید و، با یاران و مسائل، برخورد نمائید و ـ با استحضار احاطه­ی دائم خدا بر آشکار و پنهان ـ فکر کنید و، با مخاطبان حرف زنید، می­بینید که: خیلی زود، ابر و مه­های «کدورت­ها» یا «اختلاف­ها» یا «اشکال و ایرادها» و یا ـ حتّی ـ غالب «سؤال­ها»، ازآسمان درون و بیرون زدوده می­شود و؛ در نهایت صفا و «بی مسأله بودن»، حرکت و سلوک هماهنگ به­سوی خدا و محبوبان خدا آسان می­گردد. با این امید، از پرداختن به جواب بعضی از سؤالها ـ که به گمانم (اگر اشاراتی هم در بحث آن جلسه، به آن­ها نداشتیم) تنها استمرار آن حالت مبارک، برای منتفی ساختن­شان کافی است ـ حذر می­کنم؛ و فقط به بعضی، که ظاهراً «ذهنی» هستند، جواب می­دهم: ۱ـ در این چند سال، چند بار «ملاقات اداری» پیش آمده و پایان یافته. از چند ماه پیش، دور جدیدی شروع شده، که تا حال، چهار یا پنج بار برگزار شده است. من، طرحی، و یا رأی و نظری برای این دیدارها ندارم. چون ـ گفته­ام ـ که: اصلاً نمی­دانم: «خیر» ـ به معنای اساسی کلمه ـ در چیست. و طبیعی است که نباید طالب مجهول باشم (فَلاتَسألْنِ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ). تنها چیزی که آرزو می­کنم (و در دعا هم، برآن تکیه دارم) این است که خدا «خیر» پیش آورد و میسّر گرداند. و لذا با نام خدا و استغاثه از او، و «تفویض امر باطن و ظاهر به او (: وَ أُفَوِّضُ أمْرِیۤ إلَی الله» و «وَ أصلِح لی شَأنی کُلَّهُ … »)، و بدون حتّی یک لحظه فکر کردن درباره­ی گفتنی­ها به جلسه می­روم؛ و می­دانم که: هر چه پیش آید، ولو ناگوار، «خیر» است (امّا این امر را «اصل» نگیرید. اصل، این است که: انسان، در هر عملِ بیرونی و درونی، مسؤول است) (ادلّه را می­دانید). و می­دانید که: نسبتِ «صدق و تحقّق» در میان «گوارا با خیر» و «ناگوار با شرّ»، عموم و خصوص من‌وجه است. از آیات و روایات این مطلب، خبر دارید. ۲ـ درباره­ی «کار سیاسی»، اولاً: به­گمانم آن­چه تاکنون گفته شده، کافی باشد. ثانیاً «قلب سلیم» ـ طبق مفاد و مفهوم آیات و روایات ـ ، به­دلیل نداشتن و یا تسلیم نشدن به هواها، هماهنگ است با «عقل سلیم». و لذا به بسیاری از وظایف، می­رسد. اگر باز، سؤالی مشخّص  ـ نه کلّی ـ هست، لطفاً بپرسید. ۳ـ أ: بیان ضوابط «مساوات معنوی»، به دلیل قرن­ها فاصله افتادن و بیگانه شدن از «حقوق اسلامی» و از «اخلاق اسلامی»، کاری است مفصّل. و رسیدن به رعایت همه هم، زمانی طولانی می­خواهد. آنچه اکنون، رسیدن به رعایتش کافی است، این­که: کسی، با «بالا و پایین نشستن» و «جلو و عقب افتادن در حرکت و در پذیرایی­ها» و در «مصافحه­ها و معانقه­ها و امثال آن­­ها» و در «تقدیم و تأخیر سلام»، امتیاز نیابد. امّا، اوّلاً بحث داشته­ایم درباره­ی اینکه: هر حرکت انقلابی، برای اصلاح درون فرد و، بیرون فرد و مجتمع، تدریجاً به ثمر می­رسد. و پیش از اجرای هر «اصل اخلاقی یا اقتصادی یا غیر این­ها»، قبلاً حصول آمادگی لازم است (به این موضوع، هم دقیق و هم شامل، برسید). و ثانیاً کسی، گرفتار «بی­ادبی» یا «کم محبّتی» نشود. بحث ادب، و ابعاد و مسائل آن، دامنه­دار است. ضابطه­ای کلّی که از کتاب و سنّت قولی و عملی استنباط کرده­ام، این است: «عدم تعذیب و عدم تحقیر، نسبت به خود و نسبت به غیر». پس، بابصیرتان، دریابند و؛ بعد از مبادله­ی برداشت­ها و دریافت­ها، و رسیدن به «اطمینان در هر وظیفه» برای دیگران بیان کنند (منظور این است که: در فهم، و در بیان مسائل مسلّم نشده، بر درک فردی، تکیه نشود. روش گردانید که: این مسأله­ی مهمّ را هم «شورایی» کنید) (ترتیب این وظیفه هم، به عهده­ی شورا است). مثلاً: ۱ـ به خاطر یک مریض یا یک کودک یا «هر نیازمند دیگر»، ساعت­ها و روزها و سال­ها «خدمت» که در ظاهر «تعذیب خود» است، عبادت است. ۲ـ در برابر مادر یا پدر یا هر فرد سالخورده­تر ـ به شرطی که «شبهه» در بین نباشد ـ ، «تواضع» که ظاهراً «تحقیر خود» است، عبادت است. اگر این مجمل، کافی نبود، سؤال­های مشخّص را بنویسید. ب: امّا درباره­ی «ضوابط إخاء اخلاقی»، اکنون به این «قاعده مانند» اکتفا می­کنیم که: افراد هر مجموعه، بر اصل «تعاون بر برّ و تقویٰ» با مفهوم شامل آن که رسیدنِ فهمی و، علاجی است به همه­ی ایرادها در «درون و بیرون افراد»، و همه­ی مشکل­ها در شؤون گوناگون زندگی فردی و خانوادگی و جمعی و اجتماعی، مسؤول­اند (ولو با کمک گرفتن از غیر ـ مثلاً: شوریٰ ـ). ۴ـ به گمانم در نامه­های پیش از این، درباره­ی نحوه­ی روابط با سایرین، و با مساجد (و در بحث­های دیدار اخیر هم در مورد خاصّ «اشتراط صحّت عقیده­ی امام») توضیحاتی داده­ام. در گذشته هم، گاهی در این زمینه بحث کرده­ایم. اگر باز، سؤالی خاصّ باشد، مطرح فرمائید. ۵ـ چرا اعضای شورا شناخته نشوند؟ اولاً: روش رایج «خود را مرموز گردانیدن یا نشان دادن» پسندیده نیست. ثانیاً: وظایف آنان، چنان نیست که خطری برایشان پیش آورد. ثالثاً: به فرض احتمال خطر، «أحَسِبَ النّاسُ أنْ یُتْرَکُوا، أنْ یَقُولُوا ٰامَنّا …؟!» (بحث سابقمان درباره­ی «تقیّه»، ابعاد مسأله، و حدود جواز و عدم جواز «تُقاه» را بهتر، روشن  می‌کند). ۶ـ اگر شورا، پس از تبادل نظر با صاحب نظران هم، نتوانست: سؤالی، یا ایرادی را حلّ کند، مانند هیأت افتاء، بپرسد. ۷ـ هم در نامه­های قبل، درباره­ی حاکمیّت «ضرورت» ـ با ابعاد گوناگون آن ـ در ارجاع وظایف به هیأت و به شورا، توضیحاتی داده­ام، و هم در بحث­های دیدار اخیر. اگر پس از دقّت لازم، باز سؤالی مشخّص پیش آید، و با «تبادل نظر» یا «تدریس» حلّ نشود، بپرسید. و همچنین: هر سؤال درباره­ی مشکلات اجرایی، و هر موضوع دیگر. ۸ـ در شؤون مختلف زندگی انسانی، گاهی تازه­هایی بدون ترجیح پیش می­آید، که غالباً «ناقص­ها» ناآگاهانه یا آگاهانه، از آن­ها برای جبران نقص، استفاده می­کنند، مانند مدهای لباس و آرایش ظاهر؛ و مانند تعبیرات «در رابطه» و «در راستا» و ترکیبات آن­ها در محاورات، و در ادبیّات؛ و مانند «زیر سؤال رفتن» در سیاست. عزیزانم! چرا من، و حرف­هایم، و نوشته­هایم، زیر سؤال نرویم؟ انتظار من از یاران قدیمی، غیر از آن است که: از اصل­های ۱ـ «مسؤول بودن هر فرد در برابر همه» و ۲ـ «مسؤول بودن هر فرد نسبت به همه» و ۳ـ «غیر معصوم بودن هر فرد از اشتباه» و ۴ـ «منفور بودن تقلید محض با امکان غیر آن» و ۵ـ «غیر حجّت بودن سوای کتاب وسنّت و شوریٰ ـ با مفهومی که می­دانید ـ» (وغیر اینها)، تحت تأثیر عرف­های باطل قرار گیرند (مگر بطور نسبی، که آن هم، مظنّه­ی وجود سؤال و تردید را از بین نمی­برد)، چنانکه: از من، یک «بت» بسازند! بعضی از یاران آشنا به دین در دوران آشفته­ی قیام و انقلاب، با اثرپذیری از این اصل بداصل رایج و اوضاع روز، اصرار داشتند بپذیرم که: حرف­های مرا مانند دستورهای حضرت رسول محبوب ـ­ص­ـ (به دلیل «جامع قیادت»، و استنباط از آیات و روایات)، واجب الاطاعه، بشناسند و بشناسانند! امیدوارم: توضیحاتم را در ردّ این «ضلالت» به­یاد داشته باشند؛ و در صورت لزوم، نادرستی آن را، جز در «اجرائیات، و با شرایط آن» (: بحث و تبادل نظر در «وقت موسّع» و اطاعت «در وقت مضیّق») مانند سپردن وظایف به هیأت و به شورا، و مفهوم ۵ اصل بالا را برای دیگران، بیان کنند. پس، اگر «مسلِم لـله»اید و، «حنیف و غیر مشرک»، هر ایراد و اشتباهم را تذکّر دهید (به توضیحاتی در مقدّمه­ی جوابیّه‌ی اخیر برای کاکه فاروق هم، توجّه فرمائید). درست است که ممکن است: افرادی «دل ناسالم» بخواهند با «ایرادتراشی»، مقاصدی نادرست را دنبال کنند. امّا این امر، نباید: موجبِ «سلب آزادی امر به معروف و نهی از منکر» گردد. نباید: مجوّز تحریف و تغییر افکار و ارزشهای اسلامی گردد. نباید: با نام اسلام، «بت پرستی» را رواج دهد. و نباید: از کسی که امیدوارم ـ لااقلّ ـ نیّتش، خالص باشد، بتی بسازد و؛ وسیله­ای بسازد برای ناخالص ساختن اسلام و، برای خیانت به دین خدا و خلق خدا. خواهرانم و برادرانم! محبّت شما نسبت به من، در صورتی با ارزش است که موافق با محبّت و، با رضای خدا باشد و؛ فردای مرگ و فردای حساب، با آن، خوشحال و سرفراز باشید. اگر این محبّت، موجب تحریف مبانی دین خدا گردد، بلا است و نکبت هم برای امروز و هم برای فرداها؛ هم برای خودتان و هم برای کلّ انسان. آخر، اگر اصلاً من و تمام آثارم و همه­ی شما و همه­ی این نسل و این قرن نباشیم، یک هزارم آن ضرر را، به بشریّت تا هنگام زوال زمین و آسمان، نمی­رساند که تحریف و تغییر یک اصل دینی، آن هم در محدوده­ی «شرک و توحید». اگر هم، کسی، بدنیّتانه، ایراد بگیرد و، بخواهد دیگران را، از راهی که امیدوارم مقبول خدا باشد، بگرداند، به جای توسّل به «بت سازی»، با روش «اُدْعُ إِلیٰ سَبیلِ رَبِّکَ، تا آخر جمله»، مقابله کنید و؛ نگران نباشید. اگر ما هم نباشیم، «فطرتِ» خدایی، «غربایی»


ـ سوره‌ی قصص آیه ۵۶

ـ سوره‌ی زخرف آیه ۵۸

ـ سوره‌ی الحاقه آیات  ۲۵ و۲۶

ـ  سوره‌ی آل عمران آیه ۷۷

ـ سوره­ی مؤمنون آیه ۱۰۸

ـ سوره‌ی مرسلات آیه‌ی ۳۵

ـ سوره‌ی هود آیه‌ی ۴۶

ـ سوره­ی  غافر آیه­ی ۴۴

ـ سوره­ی عنکبوت آیه­ی ۲

 ـ  سوره­ی  نحل آیه­ی ۱۲۵

نامه چهار

نگارش شده در تاريخ : شنبه, خرداد ۱۸, ۱۳۸۷ و ساعت : ۱۲:۴۴
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بسم الله الرّحمن الرّحیم

برادران عزیز و ارجمندم: اعضای محترم شورای مدیریّت! السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

مطالبی فراوان هست که می­خواستم برایتان بنویسم. امّا به­خاطر سبکتر شدن کار سنگین­تان، تنها چند فقره را، انتخاب می­کنم که فعلاً مورد نیازترند؛ و به­صورت یک متن واضح می‌نویسم تا ابلاغ و انتقال دادنش به همه­ی برادران و خواهران، آسان­تر باشد. به امید مدد الهی، شرح و توضیح کافی، برای وقتی دیگر.

مطلب اوّل: برای یکی از عزیزان، به تناسب مبالغه­اش در احترام، این داستان را تعریف کردم که: «دیوانه­ی» یکی از مشایخ (اصطلاحی است که بعضی از فرق متصوّفه­ی منطقه­ی خودمان، تازگی­ها، بکار می­برند)، وارد مجلسی می­شود که جمعی از اهل علم و دیگران، حضور داشته­اند. می­گوید: آی جماعت! بلند شوید؛ نامه­ی حضرت شیخ را آورده­ام. بهلول صفتی به‌نام «سه ید عه ­زیِزه  شیُت» ـ‌ به رحمت خدا شاد باد ـ پیش از هر عمل یا حرفی می‌گوید: جا کاکه گیان! ئه گه­ر نامه ­ی عه­زره ­تی شیُخ بیُ، هه ڵ سیِنه وه، نامه ­ی خودا هات چیِ بکه ین؟ مه گه­ر خ‍‍‍وُمان بکوژیِن! راستی، برادرانم! اگر برای من نالایق بی­ارزش، آن اوصاف و القاب را، به کار برید، برای بزرگواران، و ـ‌ مثلاً‌ ـ برای حضرت خاتم رسل ـ­ص­ـ چه می‌گویید؟ یکی از عزیزان واقعاً ارجمندم نوشته بود: «… به خدا بگو که …»!!! ببینید: حتّی بنی­اسرائیلِ بی­رعایت، چنین عبارتی را، به­کار نمی­بردند؛ و حدّاکثر، می­گفتند: «أُدْعُ لَنا رَبَّکَ»! درباره­ی عکس هم، بارها و بارها گفته­ام: اگر در حدّ عکس یکی از دوستان و کسان، رعایت شود، بی­اشکال است؛ و اگر بیشتر، ممکن است به «شرک»، منتهی شود. یاران عزیزم! «مَنْ حامَ حَوْلَ الْحِمیٰ، یُوشَکُ أنْ یَقَعَ فیهِ»[۱]. هیچ حمایی، به اهمّیّت حمای عقاید نیست، آن ­هم در «توحید». مبادا در حیاتم یا پس از مرگم، در قول یا عمل، تکریمی مبالغه­آمیز کنید (و مثلاً: چیزی بر قبرم بیفزائید غیر مأذون)، که زمینه‌ساز «تعدّی از حدود خدا» باشد؛ و حتی تدریجاً به «شرک» خفیّ یا حتّی جلیّ، بینجامد.

مطلب دوم: به­راستی از آن همه اتلاف عمر، پشیمانم. اکنون از بحث­های دور و دراز «ذهنی محض» جدّاً بیزارم، حتّی از بحث­های «فقهی» و «کلامی»؛ و حتّی از بحث­های «قرآنی» جز آنچه برای «تزکیه»[۲]باشد (اگر نیاز به سؤالی ضروری، پیش آید ـ‌ مانند استفتای اخیر هیأت محترم قضا و افتاء‌ـ یا اگر ـ‌احتمالاً‌ـ تدریس یکی از علوم، لازم شود، ادای تکلیف، مرغوبٌ­عنه را، مطلوب می­سازد). اگر کسی از خواهران و برادران عزیزم، سؤالی داشت، در صورت تناسب، با یارانِ «مجموعه­ی اخاء»، مطرح کند. به جواب لازم نرسید، از اعضای شوریٰ، یا هیأت، بپرسد. و چنانچه باز نتیجه­ی مطلوب حاصل نشد، برای این برادر ریش سفید (یا: ریش سفیدتر) بنویسد.

مطلب سوم: قبلاً نظرم را درباره­ی مباحث «اجتهاد و تقلید»، شرح داده­ام. خلاصه اینکه:

هر فردی از ناآگاه­ترین تا آگاه­ترین، در زندگی جمعی، هم به اجتهاد، محتاج می­شود هم به تقلید. منتهیٰ، بالا و پایین بودن آگاهی در هر زمینه، سبب گسترده­تر یا محدودتر شدن میدان نیاز به این یا آن در همان زمینه می­گردد. پس، بدیهی است که با جواز «اجتهاد» و حتّی لزوم آن در شرایط خودش، در فقهیّات، مخالف نیستم. آنچه هست، مخالفتم با «سهل‌گیری فراوان» است، چندان­که حتّی ناآشنایان به علوم مبانی ضروری در شناختن کلمات و ترکیبات قرآنی و حدیثی، به اجتهاد در مسائل عملی دینی بپردازند (که می­توانید: سنگینی زیان آن را هم برای خود آنان و هم دیگران، تصوّر کنید)؛ همچون مخالفتم با «سخت­گیری فراوان»، چنان­که اهلیّت­داران قلبی و ذهنی هم، از اجتهاد حتّی در مستحدثات، منع شوند. اگر «تقویٰ» و «علم به مبانی و مقاصد حتّی در حدّ موضوع» و «فهم» و «ذوق»، جمع شدند، آنگاه، اجتهاد به تناسب شرایط، جایز است، یا واجب؛ والّا، حرام. (امّا همچنان‌که بارها، لفظی، و کتبی در جزوه­ی اوّل یا دوم «دین و انسان» بحث شده، تا زمانی که عامل وحدت امّت یعنی: «شوریٰ» ـ با آن معنی که می­دانید ـ وجود ندارد، باید: اجتهاد، با جستن طرق و وسائل جلوگیری از رفتن به سوی «تفرّق بیشتر» حتّی در شرعیّات، و حتّی در تنها سیاسات، همراه باشد. هرگاه با مدد الهی، مجدّداً شورای اولی­الأمر تشکیل گردید، آنگاه است که: دیگر، «اختلاف نظرِ» لازم از اجتهاد، نه عامل درد شرک­آلود تفرّق، بلکه «رحمت» است و، عامل نیرومند حرکت مثبت امّت). بنابر آنچه گذشت:

اوّلاً: احتیاط مرسوم چند قرنه­ی منطقه را، که به فارغ التّحصیلان علوم و معارف اسلامی، تنها اجازه­ی «افتاء» ـ‌آن ­هم به راجح مذهب‌ـ می­دادند و، «تدریس» (نه اجتهاد)، بالفعل، لازم‌الرّعایه می­دانم؛ و به کسی، اجازه­ی اجتهاد نمی­دهم نه در مذهب، و نه بین­المذاهب، و نه آزاد (یعنی: استنباط مستقیم احکام با کمک ادلّه­ی اجمالی از «ادلّه­ی تفصیلی»). شاید: ۱ـ هم اکنون، کسانی، واجد شرایط باشند؛ و من آشنایی کافی با آنان نداشته باشم؛ و ۲ـ به امّید مدد الهی، بسیاری از عزیزان هم مسیرم برسند به درجاتی که بنده از شاگردیشان بهره گیرم [در اینجا مناسبت دارد به این واقعیّت اشاره کنم که: سابقاً که ناپخته­تر بودم، لذّت می­بردم از اینکه: نکته­ای تازه را درک کنم. امّا الآن که کمی بر «خودخواهی»، غالب شده‌ام، آرزو دارم: یافته­ام را بروز ندهم ـ‌ مگر در صورت لزوم‌ـ تا در جایی، از «ثقه­ای» ببینم. و چه اندازه آرزو می­کنم که: یکی از عزیزانم، یا هر مسلمانی دیگر، آشنا یا ناآشنای بالفعل، در هر جای دور یا نزدیک، به جایی برسد که: در کلّ حرکت دینی، با تمام اطمینان و آرامش خاطر، از پیرویش، لذّت برم!]

ثانیاً: قرنها است که: متأسّفانه، در اکثر مناطق، «اجازه­ی روایت حدیث»، متروک شده؛ و هر کس، با مختصری آشنایی، حدیث روایت می­کند؛ یا حتّی به حدیث، فتویٰ می­دهد (که این، به معنی بالاترین درجه­ی اجتهاد است یعنی: اجتهاد آزاد[۳]). امّا اگر کسی، رأی مرا بخواهد، به کسی، اجازه­ی «روایت مطلق» را نمی­دهم (روایتِ تنها نه فتویٰ، که شأنی بالا دارد)، مگر پس از اطمینان به تقوی و به فهمش، و به تسلّطش در علم به قرآن و در شروط اعتماد به روایت (که این شروط، فراوان است). زیرا «روایت تنها» هم، گاهی، مساوی است با همان فتویٰ به حدیث (= اجتهاد آزاد) در فقهیّات؛ و گاهی هم مساوی است با: نسبت دادن سخنی مخالف دین، در فقهیّات یا غیر آن، به رسول بزرگوار رحمت ـ­ص­ـ ! و راستی، آیا محبّ صادق آن حضرت، به چنین بی­ادبی و چنین معصیت و چنین خیانتی، راضی خواهد بود؟ (امّا ممکن است: گاهی با روایت محدود یعنی: روایت تعدادی معیّن از احادیث، موافقت کنم)

مطلب چهارم: قبلاً درباره­ی تنها رفتار مردان با زنان، تذکّراتی داده بودم. نپرداختن به بحث از روش مثبت زنان، به معنی بی­نیازی آنان از تذکّر نیست. در بینش ما ـ مسلمانان ـ مرد و زن، از نفس و ماهیّتی واحدند با «ذاتیّات» و «اعراض عامّ» همانند. اگر احوال جامعه­ای، موجب عدم سلامت روحیّات هر کدام گردید، دیگری نیز، معمولاً گرفتار می­گردد (هر چند با تفاوت نوع و درجه­ی گرفتاریها. زیرا ممکن است: به تناسب شرایط خاصّ اجتماعی، یا روانیِ متناسب با تفاوت «وظایف» و «جسمیّات» (که این دو، متناسب هم­اند)، «خاصّه­هایی» متفاوت را دارا باشند). امّا چون در جوامع گرفتار اخلاق مادّی، معمولاً بُرد با «مادّه» است (به­ معنی اعمّ)، و «اَلحَقُّ لِمَن غَلَبَ»، مردان ـ‌که به تناسب همان شرایط، و جسمیّات و وظایف، قوی­ترند‌ـ اگر فردی، هر چند از نظر عقیدتی واقعاً مؤمن، دارای اخلاق مادّی باشد، از قوی‌تر بودن، برای ناز فروختن و، زورگویی نسبت به زن، استفاده می­کند! (حتّی ممکن است: نسبت به فرزندان خردسال هم که «فعلاً» ضعیف­تر از پدرند!) به این دلیل بود که: برادران را، بیشتر نیازمند تذکّر دیدم (آخر هر چند صمیمانه بخواهیم: پیرو اسلام باشیم، و حتّی در عقاید و افکار، اصلاح شده باشیم، باز پیمودن مسافت طولانی مابین «اخلاق مادّی» تا «اخلاق دینی» ـ که «تزکیه»، ثمره­ی آن است ـ کاری است وقتگیر و دشوار). ولی اکنون برای دختران و خواهران عزیزم هم، چند تذکّر را ضروری می­دانم:

در هرگونه رفاقت دو نفر ـ‌خواه زن و شوهر، یا غیر آنان‌ـ «بهترین، و خوشبخت­ترین رفیق،آن است که: رفیق را در جهت کمالات، حرکت دهد». همان­گونه که: مرد پیرو واقعی قرآن، آن است که: «خَیْرُکُمْ لِأهْلِهِ» باشد، زن پیرو واقعی قرآن هم، آن است که: برای شوهر و فرزندان، با محبّت و دلسوزی، تشویق­گر به «تقویٰ» و «محبّت» و «صله­ی رحم و روابط»، و «صبر و استقامت» باشد؛ نه اینکه آنان را، با بدگویی از دیگران، یا حسد به این و آن، و امثال این رذائل و بی­شخصیّتی­ها، به سیاه­دلی و، بدخویی و، قطع رحم و رفاقت و، «هه­لُپه هه­لُپ» برای مادّیات به خاطر «تجمّل و زیاده­طلبی»، و کم تحمّلی در برابر سختی­ها و گرفتاری­ها و، رقابت پست با مال­داران، گرفتار کند. امیدوارم همین «اشاره­ی تمام کوتاه»، برای همه­ی خواهران و دختران ارجمندم که خود را پیرو مکتب قرآن می­شمارند، کافی باشد. زیرا درست گفته­اند که: در غالب امور، «عاقلان را، اشاره­ای کافی است». در اینجا این مسأله­ی مهمّ را هم اضافه کنم که: تکلیف مسلمان، ترک آمد و شد با خانه­ی یتیمان، به­خاطر حذر از تحمیل خرج به آنان نیست. بر عکس: به منظور جبران خلاء محبّتی، و مراقبت در پرورش سعادتمندانه­شان، نوازش و، آمد و شد را باید بیشتر کند. امّا با روشی عادی، نه تحقیرآمیز و دل­شکن، بکوشید که: کمتر، تحمیل خرج کنید؛ و به هر صورت که پذیرایی لازم آید، در نظر داشته باشید: به طریقی احترام­آمیز، و به­طور تقریب، هزینه­ها را جبران کنید که اجرتان، بسیار عمده خواهد بود. تعبیر خواب یکی از برادران که: «در خواب به حضور مبارک حضرت رسول ـ­ص­ـ شرفیاب شده بود؛ و آن سرور، مبلغی از پول آن برادر را، برداشته بودند»، همین است (امّا اینجا، مناسب تفصیل نیست).

مطلب پنجم: می­دانید که: حاصل شدن «اعتماد درست و بجا» به اشخاص، در طول تجربه و رفاقت پیش می­آید. رفاقت طولانی من با بعضی از یاران قدیمی ـ‌که بسیاری، از دوران کودکی­شان شروع شده‌ـ ، موجب این اندازه از اعتماد گردیده که: اگر در موضوعی، با آنان مشاوره کنم، می دانم: آنچه را که می‌دانند ‌ـ‌خواه درست بدانند یا نادرست‌ـ صادقانه بیان می­کنند. کاکه سعدی و کاکه فؤاد و کاکه ماجد و کاکه هادی از جمله­ی آن یاران هستند. امّا این اعتماد، به­ معنی تصوّر بی­عیبی نیست. و می­دانم که بعضی از آنان، تلاشی بسی کمتر از دیگران دارند و؛ مشقّت کمتر کشیده­اند (آخر «صداقت»، صفتی است جدا از این امور مهمّ). و نیز می­دانم که: در میان عزیزان هم­مسیر ـ‌‌ برادران یا خواهران ـ غیر از عدّه­ای دیگر نیز که می­شناسم، ممکن است: ده­ها و صدها نفر باشند کاملاً با صداقت و شایسته­ی اعتماد. ولی چون «مَا کَانَ اللهُ لِیُطْلِعَکُمْ عَلَی الْغَیْبِ»[۴]، بشرِ محدود الإدراک، بدون رفاقت و تجربه­ی لازم، نمی­تواند به: «واقعیّت­های یقینی» هم، پی برد. امّا دلیل اینکه: در ملاقات­ها، معمولاً با چهار نفر مذکور، دیدار دارم، شرایطی است که وجود دارد. اگر در زندان سنندج یا هر شهر دیگر بودم، معلوم است که: دیدارهای ملاقات، با کسانی دیگر از یاران مورد اعتماد ـ‌که الحمدلله، زیادند، و خدا بیشترشان کند‌ـ پیش می­آمد. پس، این اعتماد، و این دیدارها، موجب تحریک حسّاسیّت، و یا ـ خدا ناکرده ـ سوءظنّ نگردد. دل مسلمان، پاک است از بسیاری از گمان­ها. زیرا ممکن است بعضی از آن بسیار، «گناه» باشد؛ که گناه، او را پست و کوچک می­کند؛ و از محبوبیّتش نزد خدا و محبوبان خدا می­کاهد. و اگر گرفتار چنان آلودگی قلبی ـ در این مورد خاصّ یا هر مورد دیگر ـ بوده­اید، بکوشید: با پشیمانی و توبه­ای صمیمانه و نصوح، دوباره، «دلِ» خود را جلا دهید. بدانید که: محبّت و، حسن ظنّ بی­مورد، برای «قلب»، ضرر ندارد؛ حتّی خیر هم دارد (هر چند ممکن است: گاهی، اگر با «حذر»، همراه نباشد، ضرر مادّی، ازآن بار آید. امّا اگر با «حذر» همراه گردید، این ضرر هم پیش نمی­آید).

مطلب ششم: همه می­دانیم که: حفظ صحّت، از مهمترین واجبات است؛ و می­دانیم که: در وظیفه­ی حیاتی «نظافت»، نظافت خوراک و ملابسات آن، مقدّم است بر همه. من هم، در زندان­های عمومی، با شنیدن اظهار نظرهای آگاهان (که در آنجا، به ­خلاف حالت کاسب‌کارانه‌ی بعضی از پزشکان، همه­گونه معلومات خود را، صادقانه، عرضه می­کنند. و ممکن است: اثر اخلاق مادّی در آنجا، تحریک­شان به رقابت در «هر چه درست­تر گفتن» کند!)، دانسته­ام که: ظرف روحی، نظافت بردار نیست و؛ موادّی زیانبار از آن، وارد غذاها می­شود که ممکن است: تدریجاً به سلامت جسم بعضی، صدمات عمده بزند. بنابراین مسلّمات، سفارش می‌کنم که: بکوشید، ولو با تعاون، و حتّی با کمک مکتب به کم­دست­ها، همه­ی پیروان مکتب، به­جای ظروف روحی (که سابقاً چون به مضرّاتش، آگاه نبودم، به­دلیل ارزانی و غیر شکستنی بودن، طرفدارش بودم) ظروف دیگر، و خصوصاً ورشوی ـ که از مسِ تمیز کرده هم، تمیزتر است و ممکن است خیلی گران­تر هم نباشد ـ تهیّه کنند. درست است که: گران ­قیمت است؛ امّا اگر عمر طولانی آن ­را به حساب آوریم، در مقایسه با ظروف ملامین هم ـ‌که بالنّسبه تمیز است؛ امّا نه مانند ورشو‌ـ ، خیلی ارزان در می­آید. زیرا اگر با کارد و سایر برنده­ها و خراشزن­ها، خراش نیابد، معمولاً تا نسل­ها، خراب نمی­شود. و در هر حال، چون شرعاً جایز نیست، استفاده از ظروف روحی ـ جز در اضطرار ـ ، ادامه یابد، نباید قیمت­ها را مقایسه کرد (واردان به «اصول»، این مسأله را توضیح دهند). اگر به مقدار زیاد سفارش دهید به کارخانه­ها و با مسؤولیّت و نظارت اشخاص وارد به کار، اقدام کنید، طبعاً نتیجه، ارزان­تر و بهتر خواهد بود. امّا از حالا به این چند نکته توجّه کنید که: ۱ـ دستگیره­ها، جدا ناشدنی و، غیرشکستنی باشد. ۲ـ ساختمان ظروف، ساده و بدون زاویه­های حادِّ ناسازگار برای نظافت، باشد. ۳ـ کاسه و بشقاب و، سایر ظروف، دارای لبه­ی تاخورده نباشند که کثافت، در زیر آن می­ماند و، پاک نمی­شود؛ و حتّی شستن آن، موجب ناتمیزتر شدنِ هم خود ظرف، و هم سایر ظروف می­گردد.

 

 

                                                         دعا گوی سعادت روزافزون همه: برادرتان : احمد

                                                                                                       ۲۲/۱۱/۶۹

 

 

 

 

 

 


[۱]ـ روایت 

[۲]ـ این، به معنای غیر لازم بودن بحثهای دیگر نیست. بلکه بخاطر توجّه به اصل «اَلأهَمُّ، فَالأَهَمّ» به نسبت حال خودم و شما و دیگران است.

[۳]ـ دیگر دوست ندارم: اصطلاح «اجتهاد در دین» را بکار برم. زیرا شبهه­ انداز است.

[۴]ـ سوره­ی آل­عمران آیه­ی ۱۷۹ 

نامه سه

نگارش شده در تاريخ : جمعه, خرداد ۱۷, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۴۱
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بسم الله الرّحمن الرّحیم

… ثُمَّ أوْرَثْنَا الْکِتابَ الََّذِینَ اصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا. فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ؛ وَ مِنْهُم مُقْتَصِدٌ؛ وَ مِنْهُم سابِقٌ بِالْخَیْراتِ بِإِذْنِ اللهِ.[۱]

همراهان عزیزم! السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته. در تاریخ ۳۰/۴/۶۹ نامه­ای برایتان نوشتم؛ که این نامه، تتمّه­ی آن است. امیدوارم تاکنون آمادگی ذهنی و قلبی، تا آنجا رسیده باشد که: هر دو با هم، منتشر شوند و؛ به­دست همه­تان برسند.

در آن نامه، وعده دادم که: دو مجموعه را، برای تصدّی وظایف بالفعل مکتب قرآن، تعیین کنم. امّا چون سالها است از شما عزیزان ـ دیده و نادیده ـ دورم؛ و اکنون هم، گرچه وضع ملاقات، بهتر شده، امّا باز چون امکان تماسّ و مشاوره، از جمیع جهات، محدود است، نمی­توانم به اطمینانی که اساس تصمیمی قطعی و نهائی است، برسم. و چون اصل «ما لا یُدرَکُ کُلُّهُ (جُلُّهُ)، لا یُترَکُ کُلُّهُ» در امور لازم، درست است، با امید به رحمت همه جانبه­ی الهی، و با درک این امر که: شاید در میان شما، با اهلیّت­تر از بعضی انتخاب شدگان، باشند؛ و شاید در بین منتخبان هم، کسانی با صلاحیّت کمتر از حدّ لازم، پیدا شوند، فعلاً اعضای دو مجموعه را به­طور موقّت، تعیین می­کنم. خداکند: نیّت سالم همه، چنان کند که زحمتهایشان، موجب رضای خدا گردد؛ تا برای خودشان، ذخیره­ای مبارک باشد برای روزی که «یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أخِیهِ…»[۲]؛ و برای مردم، مایه­ی خیر و برکت.

امّا پیش از معرّفی آنان، توضیحی را درباره­ی «سالم بودن نیّت»، مفید می­دانم، نه تنها برای آنان، بلکه برای همه­ی عزیزان دیده و نادیده­ام که یقیناً راضی نیستند: عمر کوتاه و زودگذر را، پوچ و بی ارزش، هدر دهند. انگیزه­ی چنین انسانهایی در هر قول یا فعل، ممکن است به یکی از سه حالت باشد: ۱ـ گاهی، محرّک، تنها خواست و رغبت است؛ و دیگر، توجّهی نمی­شود به اینکه: آیا موضوع، خداپسند است یا نه؟ ۲ـ گاهی، شخص، بنا بر رغبت خود، تصمیم می­گیرد؛ و بعداً می­کوشد: تا موضوع را، خداپسند، به خود بقبولاند (مانند ماجرای «فه­قیه­که‌و توُکلُ خه­یاره­کان». یا مانند روش خودم در کار حدود دو سال تأمین معاش؛ که‌ ـ‌الحمد لله‌ـ گرفتاری پر برکت زندان قزل قلعه پیش آمد؛ و دیگر ـ‌تا حدودی‌ـ بیدار شدم. این مطلب را ـ‌ مانند همان داستان «فه­قی و توکل خه­یار» ـ در همان روزهای پس از زندان، برای بعضی از عزیزان، تعریف کرده­ام). ۳ـ گاهی، شخص، پیش از گرفتن تصمیم، صمیمانه به ارزیابی موضوع می­پردازد. آنگاه اگر مطمئنّ شد که: مورد رضای خدا است (خواه، واجب باشد یا مستحبّ و یا مباح)، تصمیم می­گیرد؛ وگرنه، صرفنظر می­کند. امیدوارم: هم آگاهی، و هم اخلاصتان، در آن حدّ باشد که: توضیحی درباره­ی سه صورت، و مسائل هر یک، لازم نباشد. امّا یک «راه عملی»، برای رسیدن به درجه­ای از فهم و کمال، که: به پوچی و فنا شدن حتّی یک «عمل»مان (به معنی اعمّ) با زمان و با حیات فنا شونده­ی دنیا (مانند: ألّذِیْنَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الحَیوٰةِ الدُّنیا[۳])، راضی نباشیم؛ و همّتمان، چنان بلند باشد که: همه­ی اعمالمان، مشمول درجه و ارزشِ «إلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ؛ وَ العَمَلُ الصّالِحُ یَرفَعُهُ»[۴]، گردد، این است که: درباره­ی اقدامهای مهمّ ـ که کم پیش می­آید ـ ، خود را عادت دهیم (از قبیل سفارش حکما به تأمّل پیش از گفتن): هیچ تصمیمی نگیریم تا با ارزیابی صمیمانه و بدون خود فریبیِ شخصی یا با تشاور با سایر صلاحیّت­داران، اطمینان یابیم که: موضوع، مقبول خدا است؛ و آنگاه، تصمیم بگیریم. اگر مدّتی، به این روش، پایبند شدیم، تدریجاً چنان می‌شویم که پیش از هر اقدامی کوچک هم، به ارزیابی صادقانه­ی موضوع بپردازیم؛ و هرگز دلمان به اقدامی راضی نشود تا از این طریق، به ارزشمند بودن و هدر نرفتن آن، اطمینان یابد. و امّا اینکه: چرا در نظم و نثر، بر این قبیل تذکّرها، زیاد اصرار دارم، دلیلهای فراوان دارد. یاران دیده و نادیده­ی عزیزم! درباره­ی خواهران و برادران جوان و نوجوان شما، بی­ادبی نمی­دانم: اگر محبوبیّت­تان را، با فرزند «تاقانه»ام محمّد ژیان گیان، مقایسه کنم. امّا به­راستی درست­تر آن است که بگویم: محمّد ژیان را، به اندازه­ی یکی از شما دوست دارم. زیرا محبوبیّت مهمّ و عمده­ی او هم، به این جهت است که: مانند شما، در مسلمانی، صادق است و خوش نیّت و خیرخواه مردم و دلسوز ستمدیدگان و الحمد لله ربّ العالمین. یادم هست: هنگامی که تازه تمییز یافته بود و؛ به صفایش در مسلمانی (هم از جهت فردی و هم از حیث رابطه با دین و خلق) پی بردم، به او گفتم: رُوُلُه گیان! تا حالا تو را از جهت عاطفه­ی نَسَبی و محبوبیّت کودکی، دوست داشتم. امّا از حالا که رشد یافته­ای، و در مسلمانی، صادق و

متن کامل



[۱]ـ سوره­ ی فاطر آیه ­ی ۳۲

[۲]ـ سوره­ ی عبس آیه­ ی ۳۴

[۳]ـ سوره­ ی کهف آیه ­ی ۱۰۴

[۴]ـ سوره­ ی فاطر آیه­ ی ۱۰

نامه دو

نگارش شده در تاريخ : پنجشنبه, خرداد ۱۶, ۱۳۸۷ و ساعت : ۲۳:۳۷
ارسال شده در قسمت : نامه ها

بِسْمِ اللّهِ الرّحمٰنِ الرَّحیم

اَلحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِین. وَ صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ وَ رَحْمَتُهُ وَ بَرَکاتُهُ عَلیٰ إِمامِنا وَ هادِینا إِلیهِ مُحَمَّدٍ. وَ آلِهِ وَ صَحبِهِ المُخلِصِین. بِسْمِ اللهِ، و بِاللهِ، وَ مِنَ اللهِ، وَ إِلیَ اللهِ؛ وَ عَلیٰ بَرَکةِ اللهِ، وَ عَلیٰ مِلّةِ رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّی اللهُ و سَلَّمَ و بارَکَ عَلَیهِ وآلِهِ، وَ أََلْحَقَنا بِهِم ـ . ِبسْمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیم. وَ لا حَولَ و لا قُوَهَ إِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظیم.

بسم الله الرّحمن الرّحیم

« . . . إِنَّ اللهَ یُضِلُّ مَنْ یَشآءُ؛ وَ یَهْدیۤ إِلیهِ مَنْ أنَابَ: أَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ  قُلُوبُهُمْ ِبذِکْرِ اللهِ»[۱]

یاران عزیز و همراهان محبوبم! السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

به­راستی معیاری نمی­شناسم که آرزوهای خیرم برای یک­یک شما را بسنجد. آرزوی اوّلم اینکه: دلهایتان، همیشه، با نور یاد و محبّت خدا و رسول و آرزوی نیل به رضای خدا، چنان روشن و گرم باشد که شیطان در آنها مرصد و منفذی نیابد، و همه­ی خاشاکهای «شرک مخفی» ـ که سر خواباندن صریح یا مرموز است برای وساوس شیطانی و تمایلات خوش آرایش و معروف نمای نفسانی ـ در آنها بسوزد. درون و بیرونتان چنان باشد که بدون خود فریبی و «تزیین ابلیسی»، در حال هر عمل باطن و ظاهر، مطمئنّ باشید که: خدا در آن حال، دوستتان دارد. زندگی درونی و بیرونی­تان، چنان زیبا و محبوب خدا باشد که لحظه­ی «مرگ»، مبارکترین و خوشترین لحظه­های «حیات»تان باشد. آنگاه که به لبّیک ندای دلپذیر و حیاتبخش «ارجعی» می­شتابید، «راضی و مرضیّ» با این جهان و همه­ی جهانیان، وداع کنید و؛ به استقبالِ استقبال­کنندگان مشرّف به اضافه­ی تشریفیِ «عبادی» بروید. خدای منّان، نصیبتان فرماید؛ و این برادر نالایقتان را هم ـ مانند شما ـ با آن خلعت، سعادتمند گرداند. و آرزوی دیگرم اینکه: چنان صمیمانه، و تنها از راه مورد پسند خدا، با هدایت مردم مظلوم و محروم، و برگرداندن امانتِ دین خدا به بندگان خدا، زندگی کنید که اجابت کنندگان شایسته­ی فرمانِ «. . . أَنْ تُؤَدُّواْ الْأَماناتِ إلَیٰ أهْلِها»[۲] باشید تا دعای «وَ اجْعَلْنَا لِلْمُتََّقِیْنَ إمَاماً»[۳]ن تان، دعایی روا باشد؛ و با باریدن بارانهای رحمت بر آن گرفتاران، مستجاب گردد.

امّا یاران عزیزم! هدف، هرچه با عظمت­تر باشد، حرکت به سوی آن، دشوارتر است؛ و احتمال دچار شدن به خطاهای بزرگ و کوچک، فراوانتر. تفصیل و شرح این امر و مسائل گوناگون و بی­شمار آن برای هر مخاطب هم، خارج از ظرفیّت یک نامه یا رساله و یا کتاب است. کاری است که هر مخاطبی، تنها با التزام مفاد «کُونُوا مَعَ الصّادِقِیْنَ»[۴] ـ به معنیِ هم صداقت باطنی، و هم رفاقت ظاهری ـ به فهم تفصیلی آن، نایل می­گردد. (امیدوارم رفاقتهایمان با همدیگر، وسایلی برای تحقّق این فیض باشد). و آنچه، چنان رفاقتی را، ثمر بخش می­گرداند (که مآل آن، رفاقت نبیّین و صدّیقین و شهداء و صالحین است در دوره­ی حیات راستین)، اخلاص در نیّت است و، تعهّد در عمل باطن و ظاهر. ذات وجود این اساس، چنان مهمّ است که: با وجود آن، حتّی بدون آن وسیله هم، می­توان با مراقبت و محاسبه­ی مستمرّ و جدّی خود، و با بهره­گیری از تجربه­ی خود و تجربه­داران، به فهمی اجمالی از مسأله رسید، با همان ثمره­ی وجود وسیله برای خود، و در دنیا هم ـ پیش از آخرت ـ، برای دیگران (اگر آن «دیگران»، «اهل» باشند، که ظاهراً و الحمد لله، مردم ما هستند). و تنها این مجوّز است که به من نالایق، جرأت اندرز و عرضه کردن ماحصل تجربه­های فراوان عمر پنجاه و چند ساله را می­دهد؛ و این امید هم که: شما در راهتان به سوی خدا، چنان «عاقل و جدّی» باشید که از «پند بر دیوار» هم، بهره گیرید.

از همه­ی مسائل تجربه­آموز گذشته­ام، تنها دو فقره را ـ که مناسب حال فعلی بعضی از «سرشناسان» شما است ـ برایتان تعریف می­کنم (در گذشته هم گاهی درباره­ی هر یک از آنها، با کسانی از یاران شرایط زمان آن مسأله­ها، صحبت کرده­ام):

۱ـ از سالِ ۴۳ ـ که به نادرست بودن «اصل مسیرِ»گذشته­ام پی بردم ـ متوجّه مرضی دردناک و صعب العلاج در «خود»م شدم، که از آن با اصطلاحات «تعارض درونی» یا «دوگانگی شخصیّت» تعبیر می­کردم. آن مرض، به­طور خلاصه این بوده (و هم هست) که: می­فهمم: باید چگونه باشم؛ و صمیمانه هم آرزو دارم. امّا نیستم؛ و ـ ظاهراً هم ـ نمی­توانم باشم (یا ـ لااقلّ ـ برایم، بسیار دشوار است). با ارزیابی چند مسأله­ی ذهنی، و گاهی هم عملیِ طرق متعدّد، به چنین نتیجه­ای رسیدم که: یا چند ماهی در جوار «روضه­ای با نفحات جنّت»، بی نام و نشان، خادم و مجاور گردم؛ و یا چند سالی، به­صورت یک «فه­قیُ»ی گمنام، و با نامی غیر نام واقعیم، و با اظهار داشتن سوادی ابتدایی، و ـ در صورت لزوم ـ در حدّ      «سوخته ییِ»، به دیارهای دوردست بروم. سالهای اول دهه­ی ۵۰، شرایطی پیش آمد که: از مهجور ماندنِ ناشی از «تحریم سیاسیِ» قدرتمداران زمان، رهایی یافتم؛ وـ بالأخره ـ آمد و شدها و بحثها و درسها پیش آمد. این زمان، ناراحتی روحیم از وضع درونیم، افزون گردید. زیرا می­دانستم: «شهرت» برای ناپخته، می­تواند آفتی بسیار خطرناک و سمّی بسیار کشنده گردد هم برای او، و هم برای دیگران. و لذا در این دوره، رغبتم به تمسّک به یکی از آن دو برنامه (یا کاری با اثر آنها)، شدّت یافت. و اکنون هم ـ هر چند دوری و مهجوری حاصل از زندان و تنهایی ۵ ـ ۶ ساله­ی انفرادی، از جهاتی ـ بِإِذنِ اللهِ وَ عَلیٰ بَرَکَتِه ـ می­تواند مفید باشد ـ باز همان رغبت باقی است؛ گرچه ترس دارم: نتیجه­ی منفیِ «گم شدن طولانی» برای غیر، بیش از فایده­ی آن برای خود باشد. [و اگر مشیّتِ با رحمت الهی، بیرون آمدنم را مقرّر فرماید، ممکن است صورتهایی عملی ِبی­آثار نامطلوب، و بدون حالت «انزوا»، برای «مقابله با عوارض و آفات شهرت» خودم و عزیزانم، اجرا کنم].

۲ ـ هرگاه در سالهای تحریم، و پس از آن، مناسبتی پیش می­آمد و، دراجتماعی، سخن می­گفتم، متوجّه می­شدم که: گاهی خطر «ناخالص شدن نیّت» در اثنای بحث، با عارض شدن آفت «عُجب»، داشت، خدمتم را به خیانت ـ لااقلّ نسبت به خود ـ تبدیل می­کرد. در آن حین، با لحظاتی سکوت، به دعا با دو جمله­ی قرآنیِ «رَبِّ زِدْنِی عِلْماً؛ و ألْحِقْنِی بِالصَّالِحین» متوسّل می­شدم. و گاه تصمیم می­گرفتم: بحثم را زودتر تمام کنم؛ یا حتّی قطع کنم. و پس از تجربه­ای طولانی، و خواندن جمله­ای از حضرت عمر ثانی ـ سلام­الله و رحمته و برکاته علیه ـ در کتابی،  از«ظریف­گویی» بیزار شدم (مگر با یک مقتضی).

عزیزان محبوبم! راه­های نفوذ شیطان ـ که غالباً از«نفس امّاره» است ـ به تناسب آمال و احوال، تفاوت می­یابد. ممکن است شخصی، در موضوعی، حالت «اطمینان نفس» داشته باشد؛ امّا همین موضوع برای دیگری، «مزّله» گردد.

برای مردم عادی، آفتهای بسیار کشنده­ی «حبّ شهرت» و «عُجب» یا اصلاً عارض     نمی­شوند؛ و یا بسیار کم­قدرت پیش می­آیند.

امّا برای افرادی از شما که از دریاهای کرانه ناپیدای «کلمات الهی» حروفی می­دانید         ـ آن­هم طبق دانستنی ضعیف نه محیط (زیرا «لا یُحِیطُونَ بِشَیءٍ مِنْ عِلْمِه»[۵]) ـ و ـ پناه به خدا ـ می­توانید «اظهار وجود» و «ابراز شخصیّت» کنید، و بخصوص چند نفری از آنها که به سلاح نیرومند معارف اسلامی ـ با تناسبش با عنوان و مسیرمان، و جاذبه­اش در فطرت سالمها ـ مسلّح­اند. خطر دچار شدن به آفتهای فاسد کننده­ی «عُجب» و «حبّ شهرت» ممکن است چنان تدریجاً در درون لانه کند، که در صورت عدم مقابله­ی سخت و خشن ایمانی، تدریجاً با این آفتها انس گیرید؛ و حتّی در خود، نشأ و نمایشان دهید، تا آنجا که ـ خداناکرده ـ سرانجام برسید به «تزیین شیطانیِ» آنها که: بدی می­کنند، که: خیانت می­کنند، که: خیانت به خود و خلق را در جلوه­ی خدمت جا می­دهند: که: حاصل تلاششان، محدود است و گم است در عمر زودگذر و فنا شونده­ی دنیا، امّا فریب­خورده­های مظلوم، آن خودخواهان خود باز (یا: خوُ په­رسانی خوُ دوُرُ) «یَحسَبُونَ أنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً»[۶]! ای پناه به­ خدا! ای پناه به خدا! ای پناه به خدا!

و محبوبان عزیزم! این نگرانی برادر مهجورتان، «خیالی و توهّمی» نیست. مبادا                   ـ خداناکرده ـ تخمکهای همان آفتها، مرض خودپسندی را در برابر «ذکریٰ» تحریک کنند (مانند آنکه: إِذَا قِیلَ لَهُ: اتَّقِ اللهَ، أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ[۷])؛ و اطمینان کاذب در امان بودن و ماندن را به وجود آورند. به جان همه­تان ـ که مقدار محبوبیّت­تان در دلم، چندان فراوان است که تنها خدا  می­تواند بداند؛ چندان است که: برتری یک­یک­تان را ـ حتّی نادیده­هایتان را ـ نسبت به خودم، از عمق دل، آرزو دارم ـ منِ در «تجربه» پیر شده، به خودم، نه اطمینان، بلکه کمترین اعتماد هم ندارم؛ و بسیار هم در معرض «سمباران» قرار می­گیرم؛ و به حقیقت، جز رحمت الهی، مایه­ی امیدی ندارم که بتوانم ایّام یا سالهای مانده­ی عمر را ـ اگر مانده باشد ـ ، سالم به پایان برم؛ و به سرانجامِ «أَلَّذیۤ آتَیْناهُ آیاتِنا؛ فَانسَلَخَ مِنْهَا؛ فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ؛ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ»[۸] گرفتار نشوم. فَلا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِاللهِ العَلِیِّ العَظیم.

و اکنون با توجّه به مقدّمات بسیار مجمل گذشته، و با امید به رحمت و برکات الهی و تحقّق مصداق «إِنَّ الذِّکْریٰ تَنفَعُ الْمُؤْمِنینَ»[۹]، چند نکته را که هم برای در امان ماندنتان از شرّ «شهرت دوستی» و «عُجب» مفید می­دانم، و هم برای پر ثمر بودن عمل و جهادتان برای خودتان و برای مردم مظلوم، تذّکر می­دهم:

۱ـ وقتی از وضع «مجمع» با خبر شدم، تعجّب کردم که: چگونه راهی رفته­اید که نه با موازین دین می­سازد؛ و نه با روش عرف؟ اگر از روش انتخاب اعضای شورای اسلامی پیروی کنید، باید تمام «اهل بیعت» (در مسیر ما) رأی دهند [و این اصلِ مسلّم کتاب و سنّت در بیعتهای پیش از هجرت و پس از آن، دلیل اشتباه بودنِ «رأی به عدم شرکت زنان در رأی­گیریهای عرفی امروزی» است]. و اگر ـ اضطراراً ـ روش عرفی رایج در مجموعه­های قراردادی (یا: شخصیّتهای حقوقی) را سرمشق سازید، باید از تمام آنهایی که حضورشان، بی­دردسر است، رأی­گیری شود، تا آنچه به وجود آمده، طبق عرف، «مجمع عمومی» باشد. (به­هرحال، به­دلیل انتفای بعضی از شرایط و شروط «اجماع امّت» ـ که راه را گم نمی­کند ـ دچار شدنتان به اینچنین اشتباهی، دور از انتظار نیست.) و اکنون که ـ الحمدلله ـ داشتن ارتباطمان با یکدیگر، تا حدودی، میسّر شده، طبق موازینی که می­دانید، و به­دلیل اشاراتی که گذشت، به انحلال آن مجمع و شورای منتخب آن، و به تشکیل دو مجموعه­ی دیگر رأی می­دهم: ۱ـ شورای مدیریّت ۲ـ هیأت قضاء و افتاء. امّا درباره­ی اعضای هر یک، و وظایف جمعی یا مادون جمعی آنها، به­دلیل دوری و نابلدی از بعضی شروط، بدون «مشاوره­ی از نزدیک یا دور»، نمی­توانم تصمیم بگیرم.

۲ـ در جلسه­ی تصمیم­گیری برای همراه شدن با نهضت منتهی به انقلاب، ضمن توضیحاتی گوناگون، اشاره شد که: فعّالیّتهای سیاسی لازم برای همراهی، در صلاحیّت حالای ما نیست. ولی به ­حکم ضرورت و به ­عنوان تکلیفی ثانوی باید وارد آن شویم.

و راستی به­قدری، طیّ این مرحله­ی اضطراری دشوار بود که: وقتی اقوال و اعمال آن دوره را ارزیابی می­کنم. می­بینم: کمتر پیش آمده که دچار اشتباه نشده باشیم؛ و تنها مسأله­ی درست، اصل مسیر (یا: ـ به اصطلاح روز ـ استراتژی حرکت) بود. شما هم حتماً بعضی از احوال آن ایّام را مانند هوسهایِ: «تشکیلات سازیِ حزبی» و «تدوین ایدئولوژی» و «تألیف کتاب شناخت»، و یا هوسهای بچگانه­ی سرشناس شدن و «صاحب حرکت» گشتن بعضی (که نمی­توانستند: آینده­ها را تصوّر کنند)، و غیر اینها، به­یاد دارید. اما ضرر خطرناک آن اوضاع برای مخلصانِ  در خدمت به دین و خلق، گم شدن در تار و پود پر پیچ و التوای کش و قوسهای سیاست دنیای پر از نیرنگ و فریب ماهرانه­ی امروز است. با تبعات خطرناکتر آن که بالأخره، منتهی به همان شهوت «شهرت» می­شود؛ و میل به «برتر بودن در میان همراهان» و هوس معتبرتر بودن از دیگران، حتّی «یاران» را می­آفریند (و پناه به­خدا که اگر یکی از ما، در حال گرفتاری با این امراض بمیرد، به جای «سلام ملائکه» و سایر برکات از لحظه­ی شروع مرگ به بعد، با چه شرمساری­ها و حسرتهایی می­میرد! به رُاستیِ: گرانه قیامه­ت و دنیا له ده­س دان). (و به ­راستی چه سعادتمند بودند آن یاران عزیز که با تعذیب­های غیرقابل تحمّل آن دوران، به شهادت رسیدند، و «قَضوا نَحبَهُم»[۱۰]؛ و از شرایطی که احتمال بدترین سقوط را همراه دارد، در امان ماندند! خدا توفیق «صدق عهد با او» را، به همه­ی «مَن یَنتَظِر»[۱۱] هم، مرحمت فرماید).

چند سالی که از انقلاب گذشت، شرایط، مناسب آن شد که: برگردیم به همان نقطه­ای که از آنجا به­سوی این گذرگاه ناهموارِ ضرورت، آمدیم. و برای رهایی از احوال آن دوره، و استقراری مطمئنّ بر مسیر اصلی، نیاز بود به: تبیین مجدّد هدف، با راه و روش درست حرکت به­سوی آن. ولی دوری و بی­دسترسی، مانع از انجام دادن این تکلیف، و حتّی توجّهِ به تعلّقِ آن، و به کیفیّت اجرای آن، گردید.

و اکنون، که نامه جای تفصیل نیست، به ذکر چند نکته­ی مختصر اکتفا می­کنم:

أـ شرایط بالفعل ما، در حدّ اوایل مرحله­ی «دعوت» است. پس، وظیفه­مان، «تزکیه­ی» خود، و دعوت و هدایت دیگران است، بدون فعّالیّتهای سیاسی.

ب ـ همچنانکه در درسهای دوره­ی اوّل «تربیّت معلّم» مدرسه­ی قرآن توضیح دادم؛ و در کتاب «درباره­ی کردستان» هم، با تصویر تمثیلیِ «دائره­ی مسؤولیّت»، ترسیم شده، تکالیف، به حسب تفاوت شرایط، متفاوت است. پس اگر وظیفه­ی من، دخالت در بعضی مسائل سیاسی است، ممکن است این وظیفه، متوجّه بعضی، یا ـ حتّی ـ هیچ­یک از شما نباشد.

ج ـ در دنیای پرپیچ و خم سیاست امروز، و پر از خطوط و رابطه­های مرموز و تأثیرها و تأثّرهای مبهم، و غیره، اظهارنظر در اکثر مسایل سیاسی، برای ملتزم به موازین دین، بسیار دشوار است؛ و برای کسی­که وظیفه­اش، اقتضا نمی­کند، نامشروع. به جان همه­تان، با اینکه من تکالیفی گسترده­تر دارم، و تجربه­ای طولانی­تر و دقیقتر هم، در بعضی از مسائل مورد توجّه، هفته­ها و ماه­ها و حتّی سالها هم، صورت مسأله را هم، نمی­توانم درست درک کنم، چه رسد به اینکه رأیی بدهم. د ـ پس تکلیف مطمئنّ شما این است که : به­طور کلّی، از «سیاست» کنار کشید، گرچه ممکن است: اوّلاً روش و عادت چند ساله، ثانیاً حبّ حفظ، بلکه ازدیاد شهرتی که به­دست آورده­اید، و ثالثاً حرفهای دوستان و دشمنان، چنان انقطاعی را بسیار دشوار سازد. چون به­راستی «استعانه به صبر»، کاری است بزرگ و دشوار مگر برای آن «خاشعین» که با استحضار لحظه­ی «دیدار پروردگار خود» و زمان برگشت به سوی او، بر دشواریهای درون و بیرون، غلبه می­یابند (وَ جَعَلنا اللهُ ـ جَمیعاً ـ مِن زُمرَتِهم). و حقّاً تحمّل صمیمانه­ی این تحوّل، می­تواند مصداقی باشد از امتثال امر «اُقتِلوا أنفُسَکُم». و برای امتحان خود، درجه­ی تصمیم­گیریتان را، صمیمانه، ارزیابی کنید.

عزیزانم! در مسیر حرکت الهی، برای هم تمیزتر شدن درون فرد، و بیرون جمعِ         تزکیه­شدگان، و هم آماده­تر شدن جمع، نیاز است هم به امتحانهای غیر اختیاریِ «بلا» و هم امتحانهای گوناگون اختیاری («لِیَبْتَلِیَ اللهُ ما فی صُدُورِکُمْ، وَ لِیُمَحِّصَ ما فِی قُلُوبِکُمْ»[۱۲] و «ما کانَ اللهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلَیٰ مَآ أَنتُمْ عَلَیْهِ، حَتَّیٰ یَمیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ»[۱۳]، و مثالهای ذیل).

یاران محبوبم! صمیمانه و جدّی، به اعماق دل خود، نقب بزنید، ببینید: می­توانید: مانند رهبر بزرگوار سعادتمندان وارسته ـ صلوات الله و سلامه علیه و آله ـ به کودکان یتیم ناتمیز، «کوُلُکوُلُه کانیُ » بدهید؟ یا می­توانید: مانند صدّیق اتقیٰ ـ سلام الله تعالیٰ علیه ـ پس از فدا کردن همه چیز در راه محبوب، کهنه پاره­های مردم را بر دوش اندازید و دلّالی کنید؟ امّا متوجّه باشید که: اکنون گونه­ای بینش و حسّاسیّت سیاسی در جامعه­تان وجود دارد که: ممکن است «برای تحسین خلق نه رضای خالق» به چنین کارهایی، رغبت یابید. و در واقع، نه امتحان نجات از سلطه­ی نفس امّاره را انجام دهید؛ بلکه به محنت تحقیق رغبات آن، گرفتار گردید. امتحان، آن است که: آن عبادتهای عظیم و «جهادهای اکبر» را در جامعه­ای آنچنان جاهلی انجام دهید که مانند ۲۰ ـ ۳۰ سال قبل منطقه­ی خودمان، یا مانند عصر شروع رسالت، این اقدامها را ارزیابی کنند. ببینید: آیا می­توانید طوعاً و با رغبت، به مانند « إبنِ أُمِّ مَکتُوم»       ـ سلام الله تعالی علیه ـ اقتدا کنید و او را «امیر» خود دانید؟ می­توانید: وظایفی از قبیل «إخاء» را مانند «سابقین اوّلین» ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ با آن­ همه رغبت در ایثار گردن نهید؟ و بسیاری «بلاها» و «امتحانهای» دیگر را که باید پیش آید، صابرانه بلکه شاکرانه، استقبال کنید و، بدرقه کنید؟ هم خوب ارزیابی کنید؛ و هم خوب (پس از اطمینان از مطلوبِ شرعی بودن) امتحان دهید. و امتحانی دیگر که فشار درونی آن بسیار است امّا تبعات بیرونی ندارد: آیا می­توانید: مانند آن خدا دوستان صادقی که «یُؤتُونَ مآ آتَوا، وَّ قُلُوبُهُمْ وَ جِلَةٌٌ أنَّهُمْ إلَیٰ رَبِّهِمْ راجِعُونَ»[۱۴]، در حین هر گونه «إحسانِ» قولی یا فعلی، قلب خود را نگران یابید از اینکه: آیا به هنگامی که «تُبْلَی السَّرَآئِرُ»[۱۵]، احسانتان، مانند عمل آن خوشبخت است که «لا کُفرانُ لِسَعیِه»[۱۶]، یا ـ­ خداناکرده ­ـ «هَبَآءً مَنثُوراً»[۱۷] می­شود؟ امّا جدّی و مانند مراقبی منصف که عمل غیری غیرمحبوب را ارزیابی می­کنید، اعمال خود را ارزیابی کنید. اگر هم نتیجه­ی امتحان چنان باشد که موجب شرمسار شدن و رنگ به­رنگ شدن گردد، امروز باشد ـ که امکان اصلاح هست ـ بهتر است تا فردا.

امّا مطلبی بسیار مهمّ و حیاتی که در جزوه­ی اوّل یا دوّم «دین و انسان»، درباره­اش بحثی کلّی شده، و نیز در مقدّمه­ی مرامنامه­ی حزب تحقّق نیافته «مساوات اسلامی» به آن اشاره­ای کرده­ام، و گاه هم در بحثهای مجلسی، به توضیح آن می­پرداختم، و در حین نوشتن این نامه، دلم راضی نشد که با مطرح کردنش، قلوب رنجیده­تان را، بیشتر بیازارم؛ امّا در خاتمه، عزمم بر یادآوریِ آن، جزم شد: از همان روزهای اوّل انقلاب و پیدا شدن شرایط بسیار ناگوار کردستان مظلوم ما (با آثاری که طبعاً ازآن شرایط، مترتّب می­گردد)، نگرانیم از اینکه: من هم، زمینه­ای برای «تفرّقی» از نو، و ظهور «فرقه­ای» جدید، فراهم سازم تا در زمره­ی «نَاکِسُوا رُؤوسِهِمْ»[۱۸] به لقای پروردگارم و به دیدار محبوبانم برسم، شدّت یافت؛ و در این مدّتِ تقریباًً هشت ساله­ی زندان هم، غالباً به ­صورتی شدیدتر آزارم می­دهد. و برای حذر از آن (یا: نجات از آن!)، راههایی گوناگون، تصوّر و ارزیابی کرده­ام که صورتی از آنها، همان «گم شدن» است با اَشکال مختلفِ فردی یا با کسانی دیگر، و رفتن به این شهر و آن دیار دور یا نزدیک و … . امّا اطّلاع یافتنهای دو مسأله­ی اخیرم از احوال و مسائلتان، نگرانیم را تا آنجا رسانیده که: «فرقه» ناشده، «فِرَق» گردید! و خوب احوالتان را، و پیامدهای منطقی احوالتان را، ارزیابی کنید، و منصفانه نتیجه گیرید که: نگرانیم، توهّمی است یا واقعبینانه؟      

و اکنون هم ـ مانند همیشه­ی تاریخ ­ـ عامل این نامسلمانیها، معمولاً «مسلمانان سرشناس»اند، نه مسلمانان عادی. و متأسفانه، برای بعضی، سرشناس شدن، به جای وادار شدن به قدرشناسی بیشتر در برابر نعمتهای بیشتر، و تواضع بیشتر، و خدمت بیشتر، موجب بیشتر شدن «توقّع» و ـ در واقع ـ گرفتار شدن به «استکبار» است!

پس، به خود آیید که: به کجا می روید؟! با این احوال و آثار، می­خواهید به لقای پروردگار و دیدار محبوبان بروید؟! با این «بار نکبت» می­خواهید بمیرید؟! و آیا اگر پیش از زور گرفتن و ریشه دوندان این احوالتان؛ و پیش از ظهور تبعات این احوالتان در میان مردم ستم کشیده، بمیرید، نه تنها برای مردم، بلکه در درجه­ی اوّل، برای خودتان، بهتر نیست؟ پس آن کسانی که خود را در معرض گرفتاری به این احوال می­بینند، برای نجات از عاقبت شرّی ابدی و شرمساری همیشگی، یا بر عقلِ به خدمت نفس درآمده، و قلبِ در اختیار هوس افتاده­شان، نهیب زنند و؛ آزادشان کنند؛ و به هدایت «اُقْتُلُوا أَنفُسَکُمْ . ذٰلِکُمْ خَیْرٌ لَّکُمْ عِنْدَ بَارِئِکُمْ»[۱۹] گردن نهند؛ یا ـ اگر ناتوان­اند ـ دعا کنند که پیش از سقوط بدون قیام، خدا مرگشان دهد؛ که من هم «آمین» می­گویم؛ و امیدوارم ملائک رحمت هم «آمین» گویند؛ و پروردگار رحیم هم، دعایتان را قبول کند، و سالم بروید مانند همان «غلام معصومِ» ماجرای سفر آموزشی حضرت موسیٰ ـ علیٰ نبیّنا و ٰاله و علیه الصّلوة و السّلام ـ و پیش از آنکه بذر «طغیان و کفرِ فرقه­گری» را در قلوب پدران و مادرانتان (یعنی: مردم ستمدیده­مان) بپاشید. و پروردگارِ آن مردم، به جای شما، کسانی را برای خدمتشان فرستد «خیْراً مِنْکُم زکـٰوةً وَ أقْرَبَ رُحْماً»[۲۰]. و اگر ـ خدا ناکرده ـ فشار هویٰ و حجاب خود پسندی، اجازه­ی نه آن را داد و نه این را، بالأخره من اقدامی خواهم کرد که: هم خود را از سقوط در سرانجام «الّذِینَ خَسِرُوا أنفُسَهُمْ وَ أهْلِیهِمْ» برهانم، هم شما ـ عزیزانم ـ را؛ و هم مردم را از خطر اتّباع کسانی که: «اَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَالْبَوَارِ»[۲۱]. و لاحَولَ و لا قُوَّةَ إِلّا بِاللهِ العَلیِّ العَظِیمْ.

امّا دو وسیله­ی دیگر برای نجات گرفتاران «تزیین نفس و شیطان» در عنوان «خدمت»:

۱ـ اگر برای کلاسهای عمومی یا طلبگی، به اضافه بر «شعرها» و کتب مدرسی رایج، نیاز یافتید، با تصویب «شورای مدیریّت» (یا: خودم ـ در صورت امکان تماسّ ـ)، از آثار پر برکت سایر صالحان چهارده قرنه­ی امّت، استفاده کنید؛ که اگر هم آن آثار، در حدّ نوشته­ی روز اشخاص آگاه، متناسب حال نباشد، در عوض، هم اثر نجات از خطر را ـ با مدد الهی ـ دارد؛ و هم آثار مثبت گوناگون دیگر را (و با توفیق الهی، شجاعت تواضع را چنان در خود نیرو دهید که از «مطرح شدن» بترسید).

۲ـ اگر مسأله­ای سیاسی پیش آید که ناچار به دادن جواب باشید، با تمام خشوع و تقوای قلب، بگوئید:«نمی­دانم». بعداً در ملاقاتهای بالنّسبه خوبِ این ایّام ـ که امیدوارم: جلوه­ای باشد از رحمتهای الهی هم بر همه­ی ما و هم بر تمام مردم محروم ـ مسأله را مطرح          می­کنیدکه اگر جواب را دانستم، عرض می­کنم؛ وإلّا من هم می­گویم: «نمی­دانم» (همچنانکه سالها است که خلاصه­ی جوابم به سؤال مسؤولان حکومتی درباره­ی روش برخورد آینده­ام با حکومت، همین «نمی­دانمِ» صادقانه است). و از خدا مسألت می­کنم به همه­مان از ایمان و شجاعت و اخلاص ابوبکر و عمر و علی، پرتوی عنایت فرماید که ابوبکر در جواب سؤال، درباره­ی کلمه­ی «أبّ» می­گوید: «أیُّ سَماءٍ تَظِلُّنی، وَ أَیُّ أرضٍ تَقِلُّنی، إن قُلتُ فی کِتابِ اللهِ ما لا أَعلَم؟»؛ و عمر درباره­ی همین کلمه می­گوید: « . . . و ما عَلَیکَ یَا ابنَ أمِّ عُمَر! أن لا تَدری: مَا الأَبّ ؟ . . .»؛ و علی خود روایت می­کند که: از حضرت رسول ـ صلوات الله و سلامه علیه و علیٰ ٰاله و جمیع احبابه ـ پرسیده: «وَ مَا الِاستِکانه؟»؛ و آن حضرت جواب داده: «أما تقرأ هذا الایة: فما استکانوا لربّهم و ما یتضرّعون؟». و اکثر سخنهایی که برای شما و با شما دارم، در همان «شعرها» هستند. وَ الخَیرُ کُلُّهُ بِیَدِ اللهِ. وَ لَهُ الحَمدُ اوّلاً و آخراًً. و السّلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

برادر دلسوزتان : احمد ۳۰/۴/۶۹


[۱] ـ سوره­ی رعد آیه­ی ۲۷و۲۸

[۲] ـ سوره­ی نساء آیه­ی ۵۸

[۳] ـ سوره­ی فرقان آیه­ی ۷۴

[۴] ـ سوره­ی توبه آیه­ی ۱۱۹

[۵]ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۲۵۵

[۶]ـ سوره­ی کهف آیه­ی ۱۰۴

[۷]ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۲۰۶

[۸]ـ سوره­ی اعراف آیه­ی ۱۷۵

[۹] ـ سوره­ی ذاریات آیه­ی ۵۵

[۱۰] ـ اقتباس از سوره­ی احزاب آیه­ی ۲۳

[۱۱] ـ سوره­ی احزاب آیه­ی ۲۳

[۱۲] ـ سوره­ی آل عمران آیه­ی ۱۵۴

[۱۳] سوره­ی آل عمران آیه­ی ۱۷۹

[۱۴] ـ سوره­ی مؤمنون آیه­ی ۶۰

[۱۵] ـ سوه­ی طارق آیه­ی ۹

[۱۶] ـ سوره­ی انبیاء آیه­ی ۹۶

[۱۷] ـ سوره­ی فرقان آیه­ی ۲۳

[۱۸] ـ سوره­ی سجده آیه­ی ۱۲

[۱۹] ـ سوره­ی بقره آیه­ی ۵۴

[۲۰] ـ اقتباس از سوره­ی کهف آیه­ی ۸۱

[۲۱] ـ سوره­ی ابراهیم آیه­ی ۲۸